تبليغاتX
چرند و پرند - نمودن گفتگوي تمدن‌ها
                

                          يادداشت‌هاي سفر به گانگولا


■ شنبه
گوش به زنگ باشيد كه فردا مي‌خواهم طي يك سفر سياسي-وبلاگي بروم به گانگولا و آنجا گفتگوي تمدن‌ها {را} بكنم. تا حالا هيچ ايراني پايش را به گانگولا نگذاشته چون آنجا آدم‌خوار دارد اين هوا و من تصميم گرفتم چون شما همه‌تان بي‌عرضه‌ايد بروم آنها را نصيحت كنم كه يك بار هم بگذارند ما آنها را بخوريم. من براي اولين بار در طول تاريخ بشريت اين تابوي احمقانه‌ي سفر به گانگولا را مي‌شكنم و با آنها فيس تو فيس و شاخ به شاخ مي‌شوم تا بفهمند «من» چند من كره دارد و فكر نكنند من {كم} الكي هستم.

■ يكشنبه:
با خطوط هواپيمايي ايران عر، در حالي كه من و خلبان و كمك‌خلبان و مهمانداران و مسافران دسته‌جمعي اداي موتور هواپيما را درمي‌آورديم از زمين بلند شديم.
توي راه وقتي به آسمان گانگولا رسيديم مهماندار ريشو و مليح هواپيما در حالي كه خش‌خش‌كنان زير بغلش را مي‌خاراند پرسيد: احساس مي‌كنم شما رو يه جايي ديدم، قيافه‌‌تون به نظرم آشناست.
من هم بادي به غبغب انداختم و گفتم:
- حتماً منو مي‌شناسين. من مشهورم. كارم همينه. من وبلاگ‌نويس هستم.
همين كه گفتم وبلاگ‌نويسم مهماندارها ريختند سرم و بي‌هيچ چتر نجاتي من را با اردنگي از هواپيما انداختند پايين. نامردها! همان طور كه در حال سقوط آزاد جيغ‌كشان و فاك‌فاك‌گويان بهشان فحش مي‌دادم افتادم روي پشت يك كرگدن آفريقايي و نجات پيدا كردم. شانس آوردم كه جاي خوبم روي جاي بدش يعني شاخش نيفتاد. خب اين هم از گانگولا... ايس‌ونچورا، وقتي طبيعت فرا مي‌خواند... لولولولولولولولو!

■ دوشنبه:
صبح وقتي زير درختي در يك جنگل پا شدم اولين ماموريت گفتگوي تمدن‌هايم با يك شكارچي سياهپوست نخراشيده كه پر دور كمر داشت و نيزه دستش بود و صورتش را نقاشي كرده بود آغاز شد كه نيزه را به نشيمن‌گاه بي‌پناه من فرو مي‌كرد و مي‌گفت:
- بوكاچا موكوچو كومبا زومبا؟
گفتم: دِ آخه لامصب با اونجا كه گفتگوي تمدن نمي‌كنن. آخه چومبا زومبا كه فرو نمي‌‌كنن كومبا بي‌پدر!
هيچي نگو يارو گارد جنگلي رييس‌جمهور گانگولا بود و بعد از اين كه با مقاديري گفتمان پانتوميم و چاچا، بهشان رساندم كه هدفم از اين سفر تاريخي چي بوده من را با استقبال رسمي و طبل‌زنان به كاخ رييس‌جمهور گانگولا بردند.
وزير امور خارجه‌ي گانگولا كه يك پيرمرد بي‌دندون بامزه بود و فارسي را هم مثل بلبل‌هاي ناف تهران صحبت مي‌كرد پرسيد:
- چيكاره‌اي؟ جاسوسي؟
- من اومدم تا گانگولا رو يه بار ديگه كشف كنم. اومدم تا در اين رسالت وبلاگي-تاريخي، گفتمان برقرار كنم. اومدم بگم ما مثل دولتمون نيستيم.
- هيچ ملتي مثل دولتش نيست.
- آخه من براي اولين بار در طول تاريخ بشريت و به عنوان اولين ايراني اومدم اينجا رو كشف كنم.
- بابا آموندسن! بابا كريستف كلمب! بابا ماژلان! بابا آمريكو وسپوس! بابا ماركو پولو! بابا ناصرخسرو قبادياني! بابا ابن خلدون! نمي‌خواد كشف كني. اكثر اينايي كه اينجان يا ايرانين يا بهتر از تو مي‌دونن ايران چه خبره.
بعد در حالي كه با نگاه كاسبكارانه‌ي من را ورانداز مي‌كند مي‌گويد:
- من به ايرانيان علاقه‌ي خاصي دارم به همين خاطر فارسي رو خوب ياد گرفتم.
و در حالي كه چشمهايش قرمز شده بود و به من نزديك مي‌شد گفت:
- آخه مي‌دوني ايرانيا خيلي خوشمزه‌ن.
با هر كلكي بود از دستش دررفتم. پيرمرد بي‌دندون مي‌خواست منو بخوره، وووي!

■ سه‌شنبه:
بالاخره با اصرار فراوان موفق شدم پرزيدنت «چانگا بانگا» رييس‌جمهور گانگولا را ملاقات كنم كه اتفاقاً او هم فارسي را شكسته و به خوبي حرف مي‌زد و برايش توضيح دادم كه من مشهورم و وبلاگ مي‌نويسم.
از من پرسيد: وبلاگا چي‌چاكا؟
گفتم: وبلاگ چيزي است كه از ...نده تا طلبه در آن مي‌نويسند.
پرزيدنت بانگا پرسيد: حالا تو ...نده هست يا طلبه؟
استغفرالله اين گانگولايي‌ها هم عجب آدماي باهوشي هستند. خوب مي‌فهمند معني گفتگوي «تمدن»ها را!
پرزيدنت بانگا گفت:
- يك نفر قبل از تو آمده بود اينجا مردي با شنل سياه...
- زورو؟
- نه زورو نه، چي داشت اسم؟ آهان: سيدخندان. او هم آمد بكند گفتگوي تمدن‌ها.
- خب باهاش كرديد گفتگوي تمدن‌ها؟
- نه او كرد قهر و رفت.
- لابد به خاطر اين كه آدم‌خوار بوديد؟
- نه ما مشروب گذاشت سر سفره اون كرد قهر و رفت و گفت شما خيلي بد، شما مشروب خورد.
البته رييس‌جمهور بعداً توضيح داد كه آنها اينك متمدن شده و مثل گذشته‌ها آدم‌ها را همين‌جور نمي‌پزند و بخورند بلكه آنها را با كوكاكولا و سس مخصوص مي‌خورند.

■ چهارشنبه:
اول صبحي مشاور اعظم رييس‌جمهور با آن صورت قهوه‌اي و لب‌هاي كلفت نيشخند مي‌زند و مي‌پرسد:
- حال شما خوب هست ...نده؟
چقد زود گفتگوي فرهنگي تمدن‌هايم اثر كرد.
من را بردند تماشاي دانشگاه گانگولا. رييس دانشگاه يك سياه‌ قطراني بود و با خانمش كه يك دانشجوي سفيدپوست بلوند بود در حياط دانشگاه آشنا شده همانجا ازدواج كرده و همانجا بچه‌دار شده بودند و بچه‌هايشان را هم ديدم كه همه‌شان شطرنجي بودند.
رييس دانشگاه خيلي آدم ماهي بود و از من در مورد وبلاگ‌ها پرسيد و كلي توضيحات مفصل دادم كه وبلاگ اين است و براي برقرار ارتباط آدم‌ها و گفتگوي تمدن‌ها مفيد است. دست آخر بعد از يك ساعت توضيح پرسيد:
- خب حالا من چطور با ...نده‌ها ارتباط برقرار كرد!؟

■ پنج‌شنبه:
نشريه‌ي «گونگانيوز» معتبرترين روزنامه گانگولا امروز خبر و تفصيلات ورود من به گانگولا را چاپ كرد (بتركد چشم حسود) و من در آن مصاحبه‌اي با خبرنگارش كردم تاريخي كه همه را انگشت به دهان گذاشت و كلي هم از زواياي مختلف از من عكس گرفتند كه بعضي‌هايش را رويم نمي‌شود بگويم. خبرنگار پرسيد:
- شما دومين وبلاگ‌نويس تاريخ هستيد كه به گانگولا مي‌آييد. بفرماييد هدف‌تان از اين سفر چه بود؟
من هم متعجب گفتم:
- صبر كن بينم دومين چيه؟ من اولين هستم.
خبرنگاره نيشخندي زد و گفت:
- البته از اولي خوشمزه‌تر به نظر مي‌رسي. باشه تو اولي باش.
بعد همه زدن زير خنده منم زدم زير خنده. چقدر مردم شوخ و خودماني و نازنيني هستند اين گانگولايي‌ها. بعد در دفتر نشريه ضيافت كوچكي داشتيم و قرار شد به افتخار ورود من ضيافتي در كاخ رياست‌جمهوري گانگولا برپا شود.

■ جمعه:
من سرا اين‌توري دارم مي‌نويثم؟ خب ديشب تو اون مهموني كظائي بهم كلي عنشوفات الكلي دادن اسلن ذبونم نمي‌چرخه بنويصم. ئه؟ *&^$%#$%!؟؟؟؟
الان كه حالم يه كم اومده سر جاش، منو بردن تالار ضيافت كاخ رياست جمهوري. يك ديگي را وسط سالن گذاشته و تمام اعضاي هيات دولت و خود پرزيدنت بانگا دور آن مي‌رقصند. با كلي كوكاكولا و سس مخصوص...**

نوشته شده توسط ارش اقا در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 1:49 | لینک ثابت |
 
sedo namedrive domainsponsor parked domainkey trraficz
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
 سال 1386 را سال کوروش بزرگ بنامیم