مردانهها
يادداشتهاي يك مرد براي خويشتن خويش

مردانه (1)
يادت هست؟ شب بود. شب در شب كودتا كرده بود. شب در شب ظلمت ميزائيد و تاريكي را روي تمام شهر قي ميكرد. باران ميباريد. باران افقي ميباريد و توي صورت شلاق ميزد.
من زخمي بودم. آمدم. اين مرد در باران آمد. اين مرد، زخمخورده و ويران در باران آمد. رعد ميزد و زوزهي گرگها نزديكتر ميشد. اين مرد آمد. به كوچهتان رسيد. لب پنجره ايستاد و لرزلرزان به شيشهي خانهات زد. از پشت پرده دزدانه نگاه كردي. يادت هست؟
گفتم: رفيق! زخميام، تنهايم، پناهم بده. ميبيني؟ دارد ازم خون ميرود.
پنجره را باز كردي و بي اين كه به من نگاه كني گفتي: چه باران خوبي ميبارد!
گفتم: دارم درد ميكشم. گرگها دارند ميرسند، گرگها اگر برسند...
گفتي: اگر آفتاب بود چه رنگينكماني ميشد.
گفتم: من را نميبيني؟ هي! منم من رفيق. من زخميام. درد دارم. هي مرد!
گفتي: به گمانم هوا دارد سرد ميشود.
بعد پنجره را بستي. من ماندم و كوچهي تاريك، من ماندم و زخم، من ماندم درد. من ماندم و زوزهي گرگهايي كه نزديك ميشدند. نزديك، نزديك، نزديكتر.. تا خود مرگ رفتم و بازگشتم. سالها و روزها گذشتند. زخمها خوب شدند. من ماندم و تو به ذلت رسيدي. زخمها خوب شدند اما زخم... رفيق... نارفيق!
مردانه(2)
حاجي شكمگنده خس خس كنان از كوچه گذشت. حتي يك دهم ما پير نشده بود. دوستم چيز جالبي گفت: ببين! تو نبودي اينجا خيلي اتفاقها افتاد. اين حاجي زنش مرد. چند ماه بعد خيلي راحت يك زن ديگر گرفت. با اين سن و سالش مردك. عين خيالش نبود. شايد بدش هم نميآمده آب و هوايي تازه كند! ... بعد چيز جالبتري اضافه كرد: حالا اگر من و تو بوديم تا مدتها دپرس بوديم، غذا از گلويمان پايين نميرفت يا قصد خودكشي داشتيم ولي اين خيلي راحت دارد زندگياش را ميكند... اين هم نوعي زندگي! راست ميگفت. به اين باور رسيدهام كه «دانايي رنج است» و بلاهت شيرين.
راست ميگفت آن دوست من. ما آدم بشو نيستيم! يعني نميتوانيم همرنگ عوام باشيم. عوامي كه اول و آخر سيمكشي مدار عصبي مغزشان يا به دهان ميرسد يا به آلت تناسلي. مردهاي بسيار اين روزها مرد هستند و از نظر مردانگي و جوانمردي اختهترين موجودات عالم!
مردانه (3)
در ايستگاههاي متروك بیست و نه پاييز بلند ايستادهام. بر آستانهي ريلهاي زنگزدهي زندگي. با شولايي از اندوه بر دوش و چمداني پر از خاطرات سوخته. باد ميوزد و ورقپارههاي تقويمي زرد را با خود ميبرد. ميانديشم: شايد قطار بعدي هرگز نرسد. شايد هرگز قطاري نرسد. شايد شب زودتر برسد... و شب تاريكي ميتند در تنم بيهيچ وقفهاي.
مردانه (4)
امروز جمعه، هوا خاكستري و دستانم غمگين است و بياختيار غمگين مينويسد. بيرون از اين اتاق، گسترهي لطيف سكوت را بر فراز شهر احساس ميكنم. مثل سيزدهبهدرها كه مردم بيرون ميروند تا از نحسي بگريزند، سبزههاي پلاسيده را پرت كنند و آيينهاي باستاني را به جا آورند. خودخواهانه فكر ميكنم كاش هميشه شهرها اينجور ساكت بود. اينجا سيارهي كمجمعيت تنهايي من است و در گنگي مطلق بين خود و ديگران ديوار ميسازم. من دارم اين ديوار را بلند و بلندتر ميسازم. دلتنگم. دلتنگيام از تنهايي نيست. از آن نوعهاست كه براي خودم مينويسم. قبلاً زياد براي خودم مينوشتم و حالا غرق كار ميشوم ـ بي هيچ كپسول اكسيژني! – تا دلتنگيهايم را فراموش كنم و كسي هم نداند و دلتنگيها و رازها و دردها در خطوط نوشتههايم نشت نكند. يا نكند تلخكاميهايم در لابهلاي كلام و نوشتهها سرريز شود. ميروم ميان صفحات وب گم ميشوم. سلام بر ماشين! همان كه ميگوييم وبگردي. يك شعر آمد وصف حال، بين همين صفحات وب. عاشق شعرهاي خوب خوبم. آنها كه معلوم است شاعرش آن را سروده: شعرهاي جوششي و نه كوششي! آخر اين مطلب يادم باشد بنويسم. نميدانم نويسندهاش كيست. شايد يكي مثل من دلتنگ از آدمها گريخته و به ماشين پناه آورده در ميان سرفه و خاكستر... چه فايده كه اين هم آينهاي از همان آدمهاست... سيگار ديگري ميكشم. دود سيگار و آه من اتاق را ميگيرد. بعد روي تخت دراز ميكشم و به سقف خيره مي شوم. سعي ميكنم خطوط چهرهام را در سفيدي سقف مجسم كنم. نميشود. مدتها كلنجار ميروم. نميشود، تجسم خود بعد از اين همه دوري چقدر سخت است. اين فراموشي نيست؛ اين بُعد تاريك دوري است. ياكريم جواني در حال آموزش پرواز، ناشيانه به شيشه ميكوبد و ميافتد. از فكر ميپرم. ياكريم دوباره بلند ميشود و دور حياط همسايه چرخي ميزند. بالاخره ياكريم بايد ياد بگيرد بپرد و آنقدر بالا برود كه دست هيچ گربهاي به او نرسد. بعد كه جفت خودش را پيدا كرد، بُعد تازهاي از زندگي او آغاز ميشود. شايد ياكريم فراموش كند كه روزي در حين پرواز به شيشهي پنجرهي اتاق تنهايي من خورده اما من فراموش نميكنم. از حياط برميگردم دوباره سيگاري ميكشم. دود سيگار و آه من اتاق را ابري ميكند. بيرون ابرها گريختهاند و هوا خوب است و ياكريمها آزادانه پرواز ميكنند. اينجا باران ميبارد...
هزار باره به راهم، هزار باره به جنگ
منم، نگاه كنيدم: هزار پاي دورنگ!
هزار حزن حذردار و هفت حرف حساب
بيا ببين كف دستم چه مانده گل يا سنگ
نشانههاي نهاني و بعد خط، خط، خط
دو راه ممتد بنبست سوي شهر فرنگ
ميان اين دو سه خط راز آشنايي توست
به آن كبودي محضي كه كرده خود را رنگ
به هرچه گام، دلش خواست كوك ميكندت
و با دوتار دو چشم تو ميزند آهنگ
تو چون عروسك چوبي ميان هلهلهها
و تور و پولك و سنجاق و گونهاي گلرنگ
نشستهاي و كنارت كسي كه ميخندد
همان كسي كه نهان كرده در كفاش دو فشنگ
شبي كه حنجرهات در طبق طبق آتش
هوار ميكشد و دست او به سوي تفنگ
تو ايستادهاي و آستين گريهي تو
به دستهاي پر از درد كودكي دلتنگ
كه بندبند وجود به هيچ بند تو را
به بند ميكشد و ميكشد به سويت چنگ
ببين كه در كف دستم چه مانده گل يا پوچ
چه مانده سرفه و خاكستر و كسالت و ننگ
و خاطرات چهلگيس هفت اقليمي
كه شد طلايهدار داستان ماه و پلنگ
مدد از آهن و گندم و بوي سرخ گلاب
هزار باره به راهم، هزار باره به جنگ
يادت هست؟ شب بود. شب در شب كودتا كرده بود. شب در شب ظلمت ميزائيد و تاريكي را روي تمام شهر قي ميكرد. باران ميباريد. باران افقي ميباريد و توي صورت شلاق ميزد.
من زخمي بودم. آمدم. اين مرد در باران آمد. اين مرد، زخمخورده و ويران در باران آمد. رعد ميزد و زوزهي گرگها نزديكتر ميشد. اين مرد آمد. به كوچهتان رسيد. لب پنجره ايستاد و لرزلرزان به شيشهي خانهات زد. از پشت پرده دزدانه نگاه كردي. يادت هست؟
گفتم: رفيق! زخميام، تنهايم، پناهم بده. ميبيني؟ دارد ازم خون ميرود.
پنجره را باز كردي و بي اين كه به من نگاه كني گفتي: چه باران خوبي ميبارد!
گفتم: دارم درد ميكشم. گرگها دارند ميرسند، گرگها اگر برسند...
گفتي: اگر آفتاب بود چه رنگينكماني ميشد.
گفتم: من را نميبيني؟ هي! منم من رفيق. من زخميام. درد دارم. هي مرد!
گفتي: به گمانم هوا دارد سرد ميشود.
بعد پنجره را بستي. من ماندم و كوچهي تاريك، من ماندم و زخم، من ماندم درد. من ماندم و زوزهي گرگهايي كه نزديك ميشدند. نزديك، نزديك، نزديكتر.. تا خود مرگ رفتم و بازگشتم. سالها و روزها گذشتند. زخمها خوب شدند. من ماندم و تو به ذلت رسيدي. زخمها خوب شدند اما زخم... رفيق... نارفيق!
مردانه(2)
حاجي شكمگنده خس خس كنان از كوچه گذشت. حتي يك دهم ما پير نشده بود. دوستم چيز جالبي گفت: ببين! تو نبودي اينجا خيلي اتفاقها افتاد. اين حاجي زنش مرد. چند ماه بعد خيلي راحت يك زن ديگر گرفت. با اين سن و سالش مردك. عين خيالش نبود. شايد بدش هم نميآمده آب و هوايي تازه كند! ... بعد چيز جالبتري اضافه كرد: حالا اگر من و تو بوديم تا مدتها دپرس بوديم، غذا از گلويمان پايين نميرفت يا قصد خودكشي داشتيم ولي اين خيلي راحت دارد زندگياش را ميكند... اين هم نوعي زندگي! راست ميگفت. به اين باور رسيدهام كه «دانايي رنج است» و بلاهت شيرين.
راست ميگفت آن دوست من. ما آدم بشو نيستيم! يعني نميتوانيم همرنگ عوام باشيم. عوامي كه اول و آخر سيمكشي مدار عصبي مغزشان يا به دهان ميرسد يا به آلت تناسلي. مردهاي بسيار اين روزها مرد هستند و از نظر مردانگي و جوانمردي اختهترين موجودات عالم!
مردانه (3)
در ايستگاههاي متروك بیست و نه پاييز بلند ايستادهام. بر آستانهي ريلهاي زنگزدهي زندگي. با شولايي از اندوه بر دوش و چمداني پر از خاطرات سوخته. باد ميوزد و ورقپارههاي تقويمي زرد را با خود ميبرد. ميانديشم: شايد قطار بعدي هرگز نرسد. شايد هرگز قطاري نرسد. شايد شب زودتر برسد... و شب تاريكي ميتند در تنم بيهيچ وقفهاي.
مردانه (4)
امروز جمعه، هوا خاكستري و دستانم غمگين است و بياختيار غمگين مينويسد. بيرون از اين اتاق، گسترهي لطيف سكوت را بر فراز شهر احساس ميكنم. مثل سيزدهبهدرها كه مردم بيرون ميروند تا از نحسي بگريزند، سبزههاي پلاسيده را پرت كنند و آيينهاي باستاني را به جا آورند. خودخواهانه فكر ميكنم كاش هميشه شهرها اينجور ساكت بود. اينجا سيارهي كمجمعيت تنهايي من است و در گنگي مطلق بين خود و ديگران ديوار ميسازم. من دارم اين ديوار را بلند و بلندتر ميسازم. دلتنگم. دلتنگيام از تنهايي نيست. از آن نوعهاست كه براي خودم مينويسم. قبلاً زياد براي خودم مينوشتم و حالا غرق كار ميشوم ـ بي هيچ كپسول اكسيژني! – تا دلتنگيهايم را فراموش كنم و كسي هم نداند و دلتنگيها و رازها و دردها در خطوط نوشتههايم نشت نكند. يا نكند تلخكاميهايم در لابهلاي كلام و نوشتهها سرريز شود. ميروم ميان صفحات وب گم ميشوم. سلام بر ماشين! همان كه ميگوييم وبگردي. يك شعر آمد وصف حال، بين همين صفحات وب. عاشق شعرهاي خوب خوبم. آنها كه معلوم است شاعرش آن را سروده: شعرهاي جوششي و نه كوششي! آخر اين مطلب يادم باشد بنويسم. نميدانم نويسندهاش كيست. شايد يكي مثل من دلتنگ از آدمها گريخته و به ماشين پناه آورده در ميان سرفه و خاكستر... چه فايده كه اين هم آينهاي از همان آدمهاست... سيگار ديگري ميكشم. دود سيگار و آه من اتاق را ميگيرد. بعد روي تخت دراز ميكشم و به سقف خيره مي شوم. سعي ميكنم خطوط چهرهام را در سفيدي سقف مجسم كنم. نميشود. مدتها كلنجار ميروم. نميشود، تجسم خود بعد از اين همه دوري چقدر سخت است. اين فراموشي نيست؛ اين بُعد تاريك دوري است. ياكريم جواني در حال آموزش پرواز، ناشيانه به شيشه ميكوبد و ميافتد. از فكر ميپرم. ياكريم دوباره بلند ميشود و دور حياط همسايه چرخي ميزند. بالاخره ياكريم بايد ياد بگيرد بپرد و آنقدر بالا برود كه دست هيچ گربهاي به او نرسد. بعد كه جفت خودش را پيدا كرد، بُعد تازهاي از زندگي او آغاز ميشود. شايد ياكريم فراموش كند كه روزي در حين پرواز به شيشهي پنجرهي اتاق تنهايي من خورده اما من فراموش نميكنم. از حياط برميگردم دوباره سيگاري ميكشم. دود سيگار و آه من اتاق را ابري ميكند. بيرون ابرها گريختهاند و هوا خوب است و ياكريمها آزادانه پرواز ميكنند. اينجا باران ميبارد...
هزار باره به راهم، هزار باره به جنگ
منم، نگاه كنيدم: هزار پاي دورنگ!
هزار حزن حذردار و هفت حرف حساب
بيا ببين كف دستم چه مانده گل يا سنگ
نشانههاي نهاني و بعد خط، خط، خط
دو راه ممتد بنبست سوي شهر فرنگ
ميان اين دو سه خط راز آشنايي توست
به آن كبودي محضي كه كرده خود را رنگ
به هرچه گام، دلش خواست كوك ميكندت
و با دوتار دو چشم تو ميزند آهنگ
تو چون عروسك چوبي ميان هلهلهها
و تور و پولك و سنجاق و گونهاي گلرنگ
نشستهاي و كنارت كسي كه ميخندد
همان كسي كه نهان كرده در كفاش دو فشنگ
شبي كه حنجرهات در طبق طبق آتش
هوار ميكشد و دست او به سوي تفنگ
تو ايستادهاي و آستين گريهي تو
به دستهاي پر از درد كودكي دلتنگ
كه بندبند وجود به هيچ بند تو را
به بند ميكشد و ميكشد به سويت چنگ
ببين كه در كف دستم چه مانده گل يا پوچ
چه مانده سرفه و خاكستر و كسالت و ننگ
و خاطرات چهلگيس هفت اقليمي
كه شد طلايهدار داستان ماه و پلنگ
مدد از آهن و گندم و بوي سرخ گلاب
هزار باره به راهم، هزار باره به جنگ
نوشته شده توسط ارش اقا در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 2:30 | لینک ثابت |


