آبگوشت نفتالين با سالاد گريس

مهمان دوستي بوديم از آن اقشار آسيبپذير. البته به نظرم «آسيبپذير» از زاويه ديگري غلط و برعكس است و بايد گفت «آسيبنپذير». وقتي به چهرهي درمانده و زندگي آشفتهاش نگاه ميكنم ميبينم آخر كدام بدبختي مثل اين و بيشتر از اين آسيب ميپذيرد!؟ آسيبپذير يعني گردنكلفتي كه هر آسيبي به او وارد بيايد بپذيرد و باكيش نباشد. شايد «آسيبزده» (چيزي شبيه ملخزده!) وصف حال بهتري باشد. البته پيش از اين ميگفتند: مستضعفين. بعد ديدند كه اگر بگويند مستضعفين بايد به «و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين» عمل كنند و اين نميشود كه اين پاپتيها همينطور به خاطر يك آيه صاحبان و وارثان ارض شوند. بعد يواش يواش اين مستضعفين شد: محرومين. بعد همين محرومين كمكم شد اقشار كمدرآمد و آسيبپذير. به همين دليل در كل قضيه ماستمالي شد و شد اقشار مشمولالسوبسيد و آسيب پذير و زمينها هم به آقايان و مديران رسيد.
خلاصه مستضعفين، محرومين، اقشار آسيبپذير، مفلسين، فقرا، مساكين، مستمندان، بدبخت بيچارهها، گداگشنهها، پاپتيها، بيپولها، فلكزدهها و هر چه ناميده ميشود همهاش يكي است و اين لفاظي بروكراسي و سياست است كه با زدن سس مد روز اين واژههاي تلخ را قابل بر زبان آوردن ميكند. مگر خود سياست چيزي غير از بازي با كلمات است؟
به هر حال ما چند نفري مهمان اين دوست آسيبنپذير يا آسيبزدهمان بوديم و از همه چيز گفتيم تا رسيد به بحث آوردن پول سر سفرههاي نفت كه گفت: ما ديديم هر چي صبر كرديم پول نفت كه سر سفرهها نيومد. قيمت خواربار و نياز روزانه هم اينقد بالا رفته كه ما ديگه نميتونيم بخريم. به اميد پول نفت از اونم افتاديم. اينه كه گفتيم خودمون نفت رو بياريم كه مقرون به صرفهتره. به هر حال اگه باب ميل نبود ببخشيد.
شام آوردند. سفره را كه انداختند يك قابلمه بزرگ وسط سفره گذاشتند كه محتويات درون آن ميجوشيد و چيزي نبود به جز گازوئيل كه دانههاي نفتالين مثل نخود داخل آن ورجه وورجه ميكرد. به جاي سوپ از بنزين استفاده شده بود. دوست ميزبان كه در حال تريد آبگوشت نفتالين بود ميگفت سوپش خيلي خوشمزه است و به تقويت اكتانهاي بدن كمك ميكند و تازه سرعت و تحرك آدم را هم اضافه ميكند. بعد اظهار اميدواري هم كرد كه با سياستهاي خوب دولت در آينده بتوانند از بنزين هواپيما و سوپر استفاده كنند. زن صاحبخانه تعارف كرد كه چرا يك كاسه از آن بوراني نميكشيم كه با قير درست شده و براي معده خيلي مفيد است و بهتر از قرصهاي رانيتيدن و سايمتدين است كه امروزه هر كسي براي زخم معده در كيفش دارد.
يكي از دوستان كه غذا به او ساخته بود و مشغول آروغ زدن بود از دهانش مثل اژدها آتش بيرون ميزد و دوست صاحبخانهمان هر بار خطاب به او ميگفت: نوش! ديگري با ولع داشت بوراني قير ميخورد و گاهي با دهانش براي بچههاي صاحبخانه حباب درست ميكرد و آنها با خوشحالي ميخنديدند و كف ميزدند. يكي ديگر از سالادي كه با گريس درست شده بود تعريف ميكرد و صاحبخانه و زنش هم مرتب ميگفتند نوش جان، نوش جان. تو رو خدا تعارف نكنين از اون سيبزميني كه با بنزين بدون سرب سرخ شده ميل كنين. و دوست ديگر گفت: آره بچهها بخورين، ديگهم هوا رو آلوده نميكنين.
من هم به ديس بادمجان وسط سفره كه بادمجانها به طرز خوشرنگي سرخ شده بود چنگال انداختم. ديدم مزهي اين بادمجانها زير زبانم يك طوري است. از صاحبخانه پرسيدم: اينو با چي سرخ كردين؟ مزهش چقد «ايروني»ه؟ و گفت: روغن موتور! البته يه بار با روغن سوخته استفاده كرديم و مزهش خوب در نيومد. اين بار كه تشريف آوردين از واسكازين استفاده ميكنيم كه مزهش بهتره و اونم بستگي به سياستاي خوب دولت در اين مورد داره. و اشاره كرد كه آن كته هم با روغن موتور پالايشگاه كرمانشاهي پخته شده و بسيار خوشمزه است.
عجب سفرهي نفتي و شاهانه و پستمدرني بود! سفره را كه جمع كردند يكي از دوستان به دستشويي داخل حياط رفت. ديديم اول صداي انفجار خفيفي آمد و بعد داخل حياط با شعلههاي زرد و آبي گاز روشن شد و بعد از چند ثانيه خوابيد. مثل اين كه در خوردن زيادهروي كرده بود. بچههاي صاحبخانه در پستوي كوچك و تاريك خانه، غش غش ميخنديدند و ريسه ميرفتند.
تمرين دمكراسي با دستكش بوكس
در باب كامنتهاي بينام و نشان

فحش ميدهند، جار و جنجال ميكنند، تهمت ميزنند، انگ ميچسبانند، محكوم ميكنند، به اين رژيم، به آن حكومت، به اين حزب، به فلان دسته، به آن گروه، به خواهر و مادر اين يكي، به جد و آباي آن يكي، به نويسندگان وبلاگها، به خوانندگان ديگر، به زمين به زمان... عين مجالس غيبت آبكشها و چاروادارها منتها ورسيون امروزي و ديجيتالياش و همهي آنها بدون استثنا يا نامشان Anonymous است يا هر نامي غير از نام واقعيشان! مثل پشهاي موذي ناگهان وارد كامنتها ميشوند، نيشي ميزنند و فرار ميكنند! اگر مطلب سياسي باشد يا يك اسم مستعار و ايميل جعلي مثلاً يك ايراني ميگذارند و ميشوند كورش و داريوش و هووخشتره و اگر مذهبينمايي در بياورند ميشوند ابوعمار و ابوالفضل و ابومسلم! اگر مطلب جلف باشد يك نام جواتي به اقتضاي مطلب مينويسند و عجب جواتستاني است اين بلاگستان ايراني! و عجب ساديسم مزمني است اين گونه «نظر» دادن در اين تيمارستانِ ديجيتالِ نتفارسي!
بارها با كامنتهاي اين افراد روبرو شدهايم. افرادي كه حتي براي هزينهي يك «نام» ناقابل يعني نام اصلي خود يا نشانيشان ميترسند. بارها در وبلاگهاي مختلف اگر كسي حرفي براي گفتن داشته، انبوه كامنتگذاران انانيمس و لشكر آبكشهاي بينام و نشان يا مستعار با اين روشها، انواع و اقسام رذائل ادبي ايراني را در مورد نويسندگان وبلاگها نوشتهاند و بارها گفتهايم كه اين كار نه شرافتمندانه است و نه نشانگر فرهنگ و حقانيت نظردهندهي مجعول. نه بستن آيپيها و نه شناسايي اين «باگهاي كامنت» هم چارهساز نيست.
اينجاست كه شكاكانه به جامعهي مجازي نگاه ميكني كه آيا اين چيزي كه به نام آزادي بيان نام برده ميشود لياقت ماست؟ آيا به راستي ما قابليت آزادي را نداريم؟ آيا كسي كه بينام و نشان پشت كامپيوتري در فلان دارقوزآباد نشسته و بي نام و نشان به همه اهانت ميكند كسي از جنس ماي ايراني نيست كه اين همه براي آزادياش، رفاهش، محروميتش، بدبختياش، دربدرياش و آرامشش حلقوممان را پاره ميكنيم و هنوز فرهنگ ما همان فرهنگ لجن و پرمدعا و توخالي است؟
***
در خلوت محترم بودن هنر است وگرنه در جَلوَت را خيليها محترم و معقول هستند. اين كه آدم آن قدر براي شخصيت خودش ارزش قائل شود كه اجازه ندهد علاوه بر صرف هزينههاي فراوان اينترنت و تلفن و غيره فكر خودش را براي تخريب ديگران به لجن بكشد، هنر انسان بودن است.
وقتي در وبلاگي نوشته «نظرات» يعني اي آدم! اي بشر! اين را براي تو گذاشتهاند كه نظرت را مثل آدم بگويي. اين براي احترام به عقيدهي توست. يعني اي انسان! من براي تو احترام قائلم كه نظر من را نقد كني حتي اگر نميخواهي نام و نشانت را بگويي حداقل براي خودت و در خلوت خودت، براي خودت ارزش و احترام و شخصيت قائل باش! ولي تو خودت را به نفهمي ميزني وگرنه ميفهمي كه اينها يعني چه. بر آن كه نميفهمد و نادان است حرجي نيست اما آن كه خودش را به نفهمي ميزند و باز قصد آزار ديگران را دارد جز تاسفي بر حماقتش چيزي نميتوان گفت.
***
ما ايرانيان حقيقتا نميدانيم از ابزار غربيها استفاده كنيم. نميگويم توانايي استفاده از ابزار را نداريم اما بيشتر ما فرهنگ استفاده صحيح از ابزارهايي مثل ماشين و رسانه را كه مال خودمان نيست نميدانيم. ما خوب بلديم غربزدگي را نقد كنيم ولي همين كه ابزار آنها به دستمان ميرسد خوي وحشيگري شرقيمان گل ميكند. تلفن كه داشته باشيم سعي ميكنيم براي ديگران مزاحمت ايجاد كنيم، ماشين، موتور، ضبط صوت، كامپيوتر، اينترنت، نشريه، وبلاگ، راديو و تلويزيون و خلاصه همهي چيزهايي كه مال ما نيست و تازه پز آنها را ميدهيم وسيلهاي ميشود براي ارضاي عقدههاي شرقيمان و آزار ديگران.
به ما اگر بگويند بياييد تمرين دمكراسي بكنيم اول دنبال دستكش بوكس ميگرديم كه با انگها و تهمتها و فحاشيها و ترور شخصيت ديگران دهان همه غير از خودمان را ببنديم و آنان را به خاطر بالا كشيدن خودمان تخريب كنيم. تازه مفهوم دمكراسي در حكمت يوناني قرنها پيش هنوز براي ما جا نيفتاده چه رسد به دمكراسي ديجيتال كه لازمهي آن قبول شدن در گام اول دمكراسي است!
ما در يكي از ثروتمندترين كشورهاي جهان از لحاظ منابع و ذخاير زميني و انساني قرار داريم. ثروتي كه حتي اروپا وژاپن به پاي آن نميرسند و در روياي آن هستند. فقط تكنولوژي نداريم. و اين موجب شده كه آنها را پيشرفته و ثروتمند بدانيم. اين تكنولوژي هم جز با پيريزي فرهنگي انساني و همكاري جمعي به دست نخواهد آمد و بهترين تمرين براي نمود فرهنگ انساني، استفادهي انساني از ابزار است.
***
حال كه قضيهي نقد شد، مسأله را از ديدگاهي ديگر نگاه كنيم. اين مسائل بيشتر به دليل عدم ابراز عقيده و محدوديتهاي اجتماعي و فرهنگي و سياسي است. نوعي «عقدهي تاريخي» در روح ايراني همهي ما وجود دارد كه به محض احساس آزادي، دستپاچه ميشويم و آنقدر از آن سوءاستفاده ميكنيم تا معناي واقعي آزادي لوث شده و خودمان از آن حالمان به هم بخورد!
از طرفي ديگر ارتباط يك طرفه رسانههايي نظير راديو، تلويزيون و مطبوعات آن قدر مردمگريز و محدود شده كه همه به دنبال محفل و ماوايي براي گفتن عقايد خودشان هستند. تا جايي كه فرد ايراني در تقابل با رسانههاي نوين و فضايي مانند نت به ارتباطي دوجانبه ميرسد. به دنيايي كه او و نظر او را هم به حساب ميآورند و خودبخود يك «نتيزن» محسوب ميشود و يكباره خودش را در فضاي آزادي ميبيند كه ميتواند به صورت «انانيمس» اظهار عقيده كند. شبكههاي ماهوارهاي ايرانجلسي و تلفنهايي كه به آنان ميشود و حتي ارتباط خودشان با يكديگر را ديده و شنيدهايد؟ نمونهاي قابل توجه از انفجار عقدههاي اجتماعي و سياسي و بيانگر روح سركوبشده و عقدهي تاريخي روح دربند ايراني است.
***
چه بايد كرد؟ دمكراسي ديجيتال به معناي حق آزاد همگان در دسترسي به اطلاعات و ابراز عقيدهي همگاني از طريق مبادي رسانهاي، مفهومي است كه در ذوقزدگي افراطي ايراني و سوءاستفاده از آزادي و دمكراسي به «آنارشيسم ديجيتال» ميانجامد. اين يك بيماري فرهنگي است. بيمارياي كه متاسفانه دامنگير وبلاگستان ايراني شده و جز تاكيد بر اخلاق و فرهنگ كاربران ايراني به مفهوم رعايت احترام يكديگر (و خود) و درك دمكراسي ديجيتال، راه ديگري براي آن متصور نيست.
سفر به ولايت لانگرهانس
حكايت چراغي كه به خانه حرام است

باد گرمي در فرودگاه جزاير لانگرهانس ميوزيد. وقتي با هيأت همراه از پلههاي هواپيما پايين آمديم دسته موزيك، سرود ملي جمهوري خلق لانگرهانس را نواختند كه البته ترومپت آن فالش بود و صداي شنيعي ميداد. پرزيدنت «خوان لورنزو مانوئل شيلاريو نيكلاس گارسيا» كه ملتش او را به اختصار «خل مشنگ» يا سينيور خله صدا ميزنند پاي پلهها به شكل چسبناكي من را بغل كرد و با شادي داد زد: گراتسيا! چطوري پرزيدنت جيگر؟ دلم برات قلمبه شده بود.
يادم باشد بدهم اين سفيرمان در لانگرهانس را عوض كنند. مردك فارسي ياد رييس جمهور اينجا داده: دلم برات قلمبه شده بود! قلمبه!؟ ديوانه... پرزيدنت خوان گارسيا كه با يك تيشرت قرمز با آرم شيكاگوبولز و شلوار جين به استقبال آمده بود گفت: «به جان تو حالا كه خودموني شديم ميخواستم با پيژامه بيام، سينيوريتا نذاشت». بعد به طرز چغندرناكي ميزند زير خنده و يكي محكم ميزند تخت پشتم كه ستون فقراتم قرچ صدا ميدهد.
البته از اين اخلاق خاك و خلياش خوشمان ميآيد. او هم مثل ما يك تخته كم دارد و عين خودمان به سياست خز و خيل و بيتشريفات و هردنبيل معتقد است.
و اما چرا ما به جزاير لانگرهانس رفتيم. ما معتقديم كه عمراً اگر بنيبشري غير از ما پايش را آنجا گذاشته باشد و عمراً اگر كسي بتواند آنجا را روي نقشه جغرافيا پيدا كند. اصولاً رفتن به جاهايي كه كمتر كسي آنجا ميرود از تخصصهاي ماست و همين خودش نشان ميدهد كه ما چقدر متفاوتيم. به همين خاطر علاوه لانگرهانس به كشورهاي فقير ديگري نظير پانكراس، كورتكس، تاندون و پروستات هم سر خواهيم زد.
پرزيدنت گارسيا كه طي يك كودتا به قدرت رسيده بود مثل بقيهي كشورهاي اين تيپي معمولاً نظامي است. از آن گروهبانها يا فوقش افسرها كه بعد به خودشان درجه ژنرالي ميدهند و چه چپ باشند و چه راست عكس و مجسمهشان چند روز بعد به عنوان ناجي همرديف سيمون بوليوار و چهگوارا مثل قارچ سبز ميشود. معمولاً در اين كشورها قدرت را توسط كودتا به دست ميآورند. يعني اصولاً كسب قدرت و خود را چپاندن به ملت با وازلين دمكراسي و اين چيزها فاز نميدهد. بايد ملت را غافلگير كرد. بايد چنان سورپرايز شوند كه وقتي به خودشان آمدند ببينند يك دولت تازه به آنها چپانده شده. شب خوابيدي و صبح ميبيني زرت! كاخ رياست جمهوري توسط تانكهاي نظاميان و شبهنظاميان راست محاصره شده و دولت جديد آمده و روز بعد ميبيني باز هم زرت! دولت ديگري توسط چريكهاي چپ سر كار آمده و آنها را انداخته بيرون. سه روز بعد باز هم ميبيني زرت! يك گروه از ارتشيان با نقشه سياي عمو بزرگه، دولت قبلي را برداشتهاند و چهار روز بعد ميبيني زرت! يك دسته ديگربراي مبارزه با امپرياليسم يك راهپيمايي چندصدهزار نفري ترتيب داده و دولت را وادار به استعفا ميكنند و اين دور همينطور بگير برو تا آخر ادامه دارد.
خلاصه رفتيم به ميدان مركزي لانگرهانس كه جمعيت زيادي آنجا جمع شده بودند و من و پرزيدنت گارسيا دست هم را گرفتيم و به علامت پيروزي برديم بالا و جمعيت يكپارچه شور و اشتياق و هلهله اسپانيولي شد. دستهاي جلوي جمعيت ميخواندند:
دسته گل شيپوري...خوش اومدي ز دوري
از پرزيدنت گارسيا پرسيدم: اينا چرا اينجوري ميگن؟ دسته گل شيپوري چيه؟ دسته گل محمدي... و او جواب داد:
- متاسفم پرزيدنت جيگر! آخه ما گل محمدي تو كشورمون نداريم. به سفيرتونم گفتم. گل شيپوري هست. خرزهره و گل ميموني هم هست ميخواي بگم به جاش يكي از اينا رو بگن؟
بعد با همان خنده چغندرناك چنان ميخندد كه مثل لبو سرخ ميشود و دوباره با آن دستاي گوشتالويش چنان به پشتم ميكوبد كه نزديك است از جايگاه پرت شوم ميان جمعيت. اين مردك سفيرمان قبلاً اين جور هماهنگيها را كرده كه توي سرش بخورد با اين فارسي ياد دادنش.
بعد نوبت به پرزيدنت گارسيا رسيد كه به زبان خودشان چيزهايي گفت كه اصلاً متوجه نشدم فقط متوجه شدم بعضي جاها همين كه به امپرياليسم ميرسيد مردم ابراز احساسات ميكردند و شعار ميدادند. تا نوبت سخنراني من رسيد:
- و من امروز كه در خدمت شما ملت قهرمان لانگرهانس هستم هنوز نميدانيم بانكهاي خودمان بالاخره بايد چه ساعتي باز شوند و هنوز نميدانيم ساعت را به جلو ببريم خوب است يا بد است و هنوز نميدانيم طرح زوج و فرد خودروها به درد ميخورد يا نه. چون نه زمان براي ما مهم است و نه هيچ يك از اين ترهات. شايعه كردهاند گوجه فرنگي كيلويي 3500 تومان است و گراني پدر ملت ما را درآورده اما انرژي هستهاي حق مسلم ما و شماست و ما در اين رابطهي دو ملت اعلام ميكنيم كه به شما كمك ميكنيم و يك ورزشگاه براي دخترخانمهاي گل و يك ورزشگاه براي آقاپسرهاي نازنين لانگرهانس خواهيم ساخت و بودجه و اعتبارات كافي در اختيار شما قرار خواهيم داد كه انشاءالله تعالي لانگرهانس آباد شود و شما بايد امروز لانگرهانس را بسازيد. اين شايعهسازان گفتهاند كه مسكن گران شده و همه چيز گران شده و اقشار محروم در حال انقراض نسل هستند كه همهي اينها تقصير اين مفسدين اقتصادي است. اين مفسدين اقتصادي وام ميلياردي گرفتهاند و اقساط خود را به موقع ندادهاند كه من آنها را افشا خواهم كرد و همهي اينها عامل امپرياليسم هستند.
ظاهراً قلق و رگ خوابشان همين كلمهي امپرياليسم بود كه يكباره جمعيت منفجر شد و شروع به شعار و ابراز احساسات كردند. در حين ابراز احساسات ميان جمعيت چندين نفر با كلاههاي مكزيكي و سبيلهاي فرماندوچرخهاي، پلاكارد بزرگي را به دست گرفته بودند كه از دور ديده ميشد: « پرزيدنت جيگر! لطفاً به داد ما مردم مظلوم و پابرهنه برسيد. سازمان ملل زمينهاي ما گرفته و محصولاتمان را آتش زده است. جمعي از كشاورزان مظلوم و بدبخت و فلكزدهي منطقه چياپاسولاي لانگرهانس». من كه دلم خيلي برايشان سوخته بود از پرزيدنت گارسيا پرسيدم:
- شما چرا به اين بيچارهها نميرسين؟ محصولشون رو آتيش زدن. چي ميكاشتن اين بنده خداها؟
- كوكا!
- كوكا؟
- برگ كوكا بله، ازش كوكائين ميگيرن. مثل خشخاش شما.
عكاسان چپ و راست عكس ميگيرند و يك خبرنگار فضول چسب كنهي سريش كه خارجي بود و لانگرهانسي نبود و مطمئنم عامل خودفروخته بيگانه بود پرسيد:
- مستر پرزيدنت، عجيب نيست كه تو كشور شما كمونيسم ممنوعه ولي رابطهتون با كشورايي كه اكثرشون كمونيستي و لائيكن بهتر از بقيهي جاهاس؟ و چرا رهبراي كشورهاي مذهبي مثل خودتون اينقدر ازتون استقبال نميكنن و چرا با اونا كه ادعا ميكنين، نميتونين اينطور رابطه برقرار كنين؟
و من گفتم: اين رابطه از حب كمونيسم نيست، از بغض امپرياليسمه!
و با گفتن اين جمله حكيمانه تمام ميدان يك پارچه غوغا و شادي شد و همه شروع كردن موج مكزيكي رفتن و كلاه هوا انداختن و چند نفر هم بچه قنداقيشان را هوا انداختند. عدهاي هم شروع كردند به شعار مرگ بر امپرياليسم و چند نفر هم شعار مرگ بر راشيتيسم دادند كه نميدانم چه ربطي به موضوع داشت.
گفتند راشيتيسم و همان موقع ياد مردم فقير بيچاره لانگرهانس افتادم و تصميم گرفتم در يك اقدام مهرورزانه سري به آنها بزنم تا ببينند ما چقد «نفتي» و قوي هستيم. اين شد كه كه به اتفاق سينيور گارسيا به ديدن فقير بيچارههاي حومه لانگرهانس رفتيم. پرزيدنت خوان گارسيا كه مشغول فين كردن به لهجه اسپانيولي داخل يك كلينكس آمريكايي بود گفت: ميبيني پرزيدنت؟ ميبيني امپرياليسم چي به سر اين بيچارهها آورده؟ و بعد چنان فيني داخل دستمال كرد كه نزديك بود دل و روده همه بالا بيايد.
من هم اينقدر دلم برايشان سوخت كه همانجا گفتم چك 250 ميليون دلار بكشند. اين پول كه براي ما چيزي نيست. ما از شكم مردم خودمان هم كه زدهايم بايد اعتبارمان را حالا با شعار و بيپايه و پشتوانهي صنعتي و علمي و اقتصادي هم كه شده در دنيا حفظ كنيم و يارگيري كنيم. البته اين كه اعتبار با چه كشورهايي به دست ميآيد مهم نيست. مهم اين است كه ما احساس «خودابرقدرتبيني» بكنيم. و دستور دادم چندصدهزار نامهي آنان را جمع آوري كنند كه سر فرصت همهشان را شخصاً بخوانم. مردم كه اين سخاوت ما را ديدند شروع كردن به شعار و تشويق كه:
ويوا سينيور جيگر... سينيور جيگر دوسِت داريم... سينيور جيگر دوسِت داريم...
بعد همه با هم دستهجمعي شروع كردن فلامنكو رقصيدن و سرود مليشان به اسم Achili Pom را كه خيلي به نظرم آشنا بود خواندن:
هولهيييييي!
آچيلي پوم آپوم آپوم آچيلي پوم آپوم آپوم
هاي چيلي! آچيليلي چيليليلي آچيليلي چيليليلي...
سيري گاساره کومتيکوم، ژولو کالده کاريا
سيري گاساره کومتيکوم، ژولو کالده کاريا
اورکه تينه سکوسته نوسته نوژورته انامو گاريا
آچيلي پوم آپوم آپوم آچيلي پوم آپوم آپوم...
بعد از آن گروه سرود ملي جمهوري خلق لانگرهانس آمد و گفتند كه سرودي فارسي را به خاطر ورود من تقديم ميكنند و شروع كردند به خواندن كه نميدانم اين هم چرا اينقدر آشنا به نظر آمد:
سينيوريتا! نترس از عاشق شدن بيا اون با من
سينيوريتا! دلت رو بسپار به من بيا اون با من
سينيوريتا! نترس از عاشق شدن بيا اون با من
سينيوريتا! بيا تو ليلي بشو، مجنون با من...
سينيور خله هم جو مراسم او را گرفته بود شروع كرد به رقصيدن و در حالي كه دستش را دور كمرم حلقه كرده بود مثل لاشه گوسفند بي زباني من را اين اور آن ور ميكشيد تا همه از نفس افتاديم.
نه من مطمئنم اين سفير خنگمان در لانگرهانس را يا ميكشم يا عوض ميكنم. مردك فكر كرده خوشخدمتي و گفتمان فرهنگي انجام ميدهد.
و ما كه الان اين سفرنامه را در حين بازگشت در هواپيما مينويسيم خوابمان ميآيد. اما ظاهراً اين هيأت همراه ما به اضافهي خلبان و كمك خلبان و مهماندارها هنوز تحت تاثير اين سفر تاريخي هستند و دستهجمعي وسط راهروي هواپيما فلامنكو ميرقصند و ميخوانند: آچيلي پوم آپوم آپوم آچيلي پوم آپوم آپوم...
* توضيح واضحات اين كه اين سفرنامه كاملاً خيالي است! جزاير لانگرهانس در لوزالمعده قرار داد و هر گونه شباهت آن به افراد و اشخاص و اماكن ديگر، بستگي دارد.


