تبليغاتX
چرند و پرند
 
مردانه‌ها
 
يادداشت‌هاي يك مرد براي خويشتن خويش
 
مردانه (1)
يادت هست؟ شب بود. شب در شب كودتا كرده بود. شب در شب ظلمت مي‌زائيد و تاريكي را روي تمام شهر قي مي‌كرد. باران مي‌باريد. باران افقي مي‌باريد و توي صورت شلاق مي‌زد.
من زخمي بودم. آمدم. اين مرد در باران آمد. اين مرد، زخم‌خورده و ويران در باران آمد. رعد مي‌زد و زوزه‌ي گرگ‌ها نزديك‌تر مي‌شد. اين مرد آمد. به كوچه‌تان رسيد. لب پنجره ايستاد و لرزلرزان به شيشه‌ي خانه‌‌ات زد. از پشت پرده دزدانه نگاه كردي.  يادت هست؟
گفتم: رفيق! زخمي‌ام، تنهايم، پناهم بده. مي‌بيني؟ دارد ازم خون مي‌رود.
پنجره را باز كردي و بي اين كه به من نگاه كني گفتي: چه باران خوبي مي‌بارد!
گفتم: دارم درد مي‌كشم. گرگ‌ها دارند مي‌رسند، گرگ‌ها اگر برسند...
گفتي: اگر آفتاب بود چه رنگين‌‌كماني مي‌شد.
گفتم: من را نمي‌بيني؟ هي! منم من رفيق. من زخمي‌ام. درد دارم. هي مرد!
گفتي: به گمانم هوا دارد سرد مي‌شود.
بعد پنجره را بستي. من ماندم و كوچه‌ي تاريك، من ماندم و زخم، من ماندم درد. من ماندم و زوزه‌ي گرگ‌هايي كه نزديك مي‌شدند. نزديك، نزديك، نزديك‌تر.. تا خود مرگ رفتم و بازگشتم. سال‌ها و روزها گذشتند. زخم‌ها خوب شدند. من ماندم و تو به ذلت رسيدي. زخم‌ها خوب شدند اما زخم... رفيق... نارفيق!

مردانه(2)
حاجي شكم‌گنده خس خس كنان از كوچه گذشت. حتي يك دهم ما پير نشده بود. دوستم چيز جالبي گفت: ببين! تو نبودي اينجا خيلي اتفاق‌ها افتاد. اين حاجي زنش مرد. چند ماه بعد خيلي راحت يك زن ديگر گرفت. با اين سن و سالش مردك. عين خيالش نبود. شايد بدش هم نمي‌آمده آب و هوايي تازه كند! ... بعد چيز جالب‌تري اضافه كرد: حالا اگر من و تو بوديم تا مدت‌ها دپرس بوديم، غذا از گلويمان پايين نمي‌رفت يا قصد خودكشي داشتيم ولي اين خيلي راحت دارد زندگي‌اش را مي‌كند... اين هم نوعي زندگي! راست مي‌گفت. به اين باور رسيده‌ام كه «دانايي رنج است» و بلاهت شيرين.
راست مي‌گفت آن دوست من. ما آدم بشو نيستيم! يعني نمي‌توانيم همرنگ عوام باشيم. عوامي كه اول و آخر سيم‌كشي مدار عصبي مغزشان يا به دهان مي‌رسد يا به آلت تناسلي. مردهاي بسيار اين روزها مرد هستند و از نظر مردانگي و جوانمردي اخته‌ترين موجودات عالم!

مردانه (3)
در ايستگاه‌هاي متروك بیست و نه پاييز بلند ايستاده‌ام. بر آستانه‌ي ريل‌هاي زنگ‌زده‌ي زندگي. با شولايي از اندوه بر دوش و چمداني پر از خاطرات سوخته. باد مي‌وزد و ورق‌پاره‌هاي تقويمي زرد را با خود مي‌برد. مي‌انديشم: شايد قطار بعدي هرگز نرسد. شايد هرگز قطاري نرسد. شايد شب زودتر برسد... و شب تاريكي مي‌تند در تنم بي‌هيچ وقفه‌اي.

مردانه (4)
امروز جمعه، هوا خاكستري و دستانم غمگين است و بي‌اختيار غمگين مي‌نويسد. بيرون از اين اتاق، گستره‌ي لطيف سكوت را بر فراز شهر احساس مي‌كنم. مثل سيزده‌به‌درها كه مردم بيرون مي‌روند تا از نحسي بگريزند، سبزه‌هاي پلاسيده را پرت كنند و آيين‌هاي باستاني را به جا آورند. خودخواهانه فكر مي‌كنم كاش هميشه شهرها اين‌جور ساكت بود.  اينجا سياره‌ي كم‌جمعيت تنهايي من است و در گنگي مطلق بين خود و ديگران ديوار مي‌سازم. من دارم اين ديوار را بلند و بلندتر مي‌سازم. دلتنگم. دلتنگي‌ام از تنهايي نيست. از آن نوع‌هاست كه براي خودم مي‌نويسم. قبلاً زياد براي خودم مي‌نوشتم و حالا غرق كار مي‌شوم ـ بي هيچ كپسول اكسيژني! – تا دلتنگي‌هايم را فراموش كنم و كسي هم نداند و دلتنگي‌ها و رازها و دردها در خطوط نوشته‌هايم نشت نكند. يا نكند تلخكامي‌هايم در لابه‌لاي كلام و نوشته‌ها سرريز شود. مي‌روم ميان صفحات وب گم مي‌شوم. سلام بر ماشين!  همان كه مي‌گوييم وبگردي. يك شعر آمد وصف حال، بين همين صفحات وب. عاشق شعرهاي خوب خوبم. آنها كه معلوم است شاعرش آن را سروده: شعرهاي جوششي و نه كوششي! آخر اين مطلب يادم باشد بنويسم. نمي‌دانم نويسنده‌اش كيست. شايد يكي مثل من دلتنگ از آدم‌ها گريخته و به ماشين پناه آورده در ميان سرفه و خاكستر... چه فايده كه اين هم آينه‌اي از همان آدم‌هاست... سيگار ديگري مي‌كشم. دود سيگار و آه من اتاق را مي‌گيرد. بعد روي تخت دراز مي‌كشم و به سقف خيره مي شوم. سعي مي‌كنم خطوط چهره‌ام را در سفيدي سقف مجسم كنم. نمي‌شود. مدت‌ها كلنجار مي‌روم. نمي‌شود، تجسم خود بعد از اين همه دوري چقدر سخت است. اين فراموشي نيست؛ اين بُعد تاريك دوري است. ياكريم جواني در حال آموزش پرواز، ناشيانه به شيشه مي‌كوبد و مي‌افتد. از فكر مي‌پرم. ياكريم دوباره بلند مي‌شود و دور حياط  همسايه چرخي مي‌زند. بالاخره ياكريم بايد ياد بگيرد بپرد و آن‌قدر بالا برود كه دست هيچ گربه‌اي به او نرسد. بعد كه جفت خودش را پيدا كرد، بُعد تازه‌اي از زندگي او آغاز مي‌شود. شايد ياكريم فراموش كند كه روزي در حين پرواز به شيشه‏ي پنجره‏ي اتاق تنهايي من خورده اما من فراموش نمي‌كنم. از حياط برمي‌گردم دوباره سيگاري مي‌كشم. دود سيگار و آه من اتاق را ابري مي‌كند.  بيرون ابرها گريخته‌اند و هوا خوب است و ياكريم‌ها آزادانه پرواز مي‌كنند. اينجا باران مي‌بارد...
هزار باره به راهم، هزار باره به جنگ
منم، نگاه كنيدم: هزار پاي دورنگ!
هزار حزن حذردار و هفت حرف حساب
بيا ببين كف دستم چه مانده گل  يا سنگ
نشانه‌هاي نهاني و  بعد خط، خط، خط
دو راه ممتد بن‌بست سوي شهر فرنگ
ميان اين دو سه خط راز آشنايي توست
به آن كبودي محضي كه كرده خود را رنگ
به هرچه گام، دلش خواست كوك  مي‏كندت
و با دوتار دو چشم تو مي‌زند آهنگ
تو چون عروسك چوبي ميان هلهله‌ها
و  تور و پولك  و سنجاق  و گونه‌اي گلرنگ
نشسته‌اي و كنارت كسي كه مي‌خندد
همان كسي كه نهان كرده در كف‏اش دو فشنگ
شبي كه حنجره‏ات در طبق طبق آتش
هوار مي‌كشد و دست او  به سوي تفنگ
تو ايستاده‌اي و آستين گريه‌ي تو
به دست‌هاي پر از درد كودكي دلتنگ
كه بندبند وجود به هيچ بند تو را
به بند مي‌كشد و مي‌كشد به سويت چنگ
ببين كه در كف دستم چه مانده گل  يا پوچ
چه مانده سرفه  و خاكستر  و كسالت  و ننگ
و خاطرات چهل‌گيس هفت اقليمي
كه  شد طلايه‌دار داستان ماه و پلنگ
مدد از آهن و گندم  و  بوي سرخ گلاب
هزار باره به راهم، هزار باره به جنگ
نوشته شده توسط ارش اقا در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 2:30 | لینک ثابت |
 
ز نيروي جنسي بود مرد را راستي!
 
 
 
* خواندن اين مطلب به خانم‌ها و نيز افراد داراي مشكل قلبي و گوارشي به هيچ عنوان توصيه نمي‌شود. گفتم گفته باشم نگوييد نگفت.

آقا ما اگر نخواهيم عضومان را Enlargement كنيم بايد چه كسي را ببينيم!؟ ما هر روز تعداد زيادي اي‌ميل اسپم در مورد اين امر انسان‌ساز جهت توسعه‌ي غريزه اصلي دريافت ‌مي‌كنيم كه الي‌ماشاالله Bulk و Junk اي‌ميل‌ها هم از عهده‌اش برنمي‌آيد. از كامنت‌ها و اي‌ميل‌هاي مربوط به اين امر خطير جهت بهينه‌سازي و طول‌افزايي عضو شريف كه توسط داروسازها و شركت‌هاي دوستدار عضو شما مرتب در قالب اسپم و خواهش و تمنا مي‌فرستند تا لينك‌ها و منوهاي پاپ آپي كه يك‌باره شما را به يك شركت داروسازي در اين مورد مي‌برند و انواع و اقسام داروهاي افزايش «قوه‌ي باه» و قرص‌هاي «معجون!» و اسپري‌ها و ژل‌هاي بي‌حسي و وياگرا و خلاصه انواع و اقسام ادوات دوپينگ براي خاك‌توسري و افزايش انرژي هسته‌اي (همان نيروي جنسي!) را به شما نمايش مي‌دهند.
يكي همراه آگهي مربوطه عكس نيمچه‌قبيحه‌اي از خانمي با نام كاترينا يا فلرتيشيا و يا سوزان مي‌فرستد كه گويي با عشوه‌اي رو دوربين مي‌گويد: عضوتو نمي‌خواي ان‌لارجمنت بدي جيگر!؟... البته فلرتيشيا جون اينا همان مارگرت‌السادات خانم شصت ساله هستند كه مقادير متنابهي از پوست صورت و بدن‌شان را با جراحي زيبايي و ترميمي كشيده‌اند.
ديگري آگهي را همراه با عكس يك نره خر سه پا! و بادي‌بيلدينگ‌كار براي تبليغ مي‌فرستند كه: هي عضوتو ان‌لارجمنت بده پسر تا مثل من بشي... حالا اين پاي سوم به كدام تغار و چاه ويلي مي‌خورد، خدا مي‌داند.
يكي ديگر عكس‌هاي مقايسه‌اي از دو نوع عضو فرستاده، اولي عضوي به قاعده‌ي يك تخمه ژاپني يعني قبل از مصرف داروي ما و ديگري به قاعده‌ي يك مار بوآ كه مثلاً بعد از مصرف داروي ما! طوري كه آدم (منظورم اينجا مردهاست) هر چقدر هم طبيعي باشد دچار احساس «خودكم‌كوتاه‌عضو‌بيني» مي‌شود. (چه تركيب لارجي شد!؟) يا به عبارت ديگر مردها را دچار فوبياي «عضو‌لس» بودن يا يأس جنسي-فلسفي اگزيستانپنيسياليستي مي‌كند!
لينك هم مي‌دهند و شما را به آلبوم‌ها و فرم‌هاي پرزنت‌شان حواله مي‌كنند. يكي شبيه بزمجه‌اي است كه پشت يك موشك اسكاد اس‌اس بيست روسي آماده به شليك است. البته بيشتر به نظر مي‌رسد اين يكي به جاي هورمون به عضو شريف او آمپول هوا زده باشند. اين كه مرد در اينجا به معناي «مرد باآلت» است يا اصلاً‌ خود آلت است حسابي قر و قاطي شده است. در ايام باستان كيش «آلت‌پرستي» در هيأت اسطوره‌ها و بت‌هاي جنسي مانند «لينگام» و «فالوس» رواج داشت ولي در قرن سرمايه‌سالاري گويا حتي از اين دين هم استفاده‌ي ابزاري مي‌كنند!
آن يكي كه مأخوذ به حياتر و باكلاس‌تر است آگهي را همراه عكس دكتري خوش‌تيپ كه با دكتر استرنج‌لاو يا دكتر جكيل مو نمي‌زند مي‌فرستد و كلي توضيحات علمي و زيست‌شناسي و شومبولولوژي كه: پسر عضوتو ان‌لارج كن خيلي خوبه ها؟ شايد بهتر بود مي‌نوشتند: ما عضو شما را دوست مي‌داريم و براي آن احترام قائليم. يا: ما از عضو شما نان مي‌خوريم. يا: هميشه حق با عضو مشتري است.
شايد اگر اين چيزها در ايران آزاد بود ورژن ايرانيزه‌ي آن هم براي تبليغ چنين چيزي مي‌شد: يه شومبول دارم شاه نداره...! يا: ز نيروي جنسي بود مرد را راستي!
يكي به زبان غيرفارسي به اينها بگويد كه حداقل براي ايراني‌ها از اين اي‌ميل‌هاي كتره‌اي نفرستيد چون اينجا ايران است و عضو ان‌لارج هم اگر پيدا شود بيخ تا بيخ آن را مي برند و مي‌گذارند كف دست يارو (همان نره‌خر سه‌پا!). تازه ما كه جام جهانی
برگزار نمي‌كنيم كه چهل هزار نفر از فواحش اينجا بريزند و كمبود عضو احساس شود. پلي‌بوي و از اين جور قرتي‌بازي‌ها هم كه نداريم. مقادير زيادي فحشاي پنهان داريم كه آن هم اگر از كاندوم استفاده كنند خيلي هنر و كلاس به خرج داده‌اند!
خلاصه مثل اين كه دنياي سرمايه‌داري و مصرف‌گرا و اين «حشرستان» بدجوري روي عضو ما حساب باز كرده و اين عضو شريف دوستعلي‌خان را در دنياي وب هم دست از سرش برنمي‌دارند (ببخشيد ناخودآگاه بي‌تربيتي شد!). ولمان كن جان فلرتيشيا!

پ.ن:
آقا ما هر كاري كرديم از دست سرچندگان اين نوع آلات رهايي يابيم و به خاطر افراط در كلمه قبيحه مذكور آن را وارونه نوشتيم نشد. امروز ديديم يكي از دوستان تذكر داده كه آن اين نيست و اين آن است و منظور ما را از عمدي بودن جابجايي كلمه‌ي مذكور براي رهايي از ربات خنگ فيلترينگ متوجه نشده. به همين خاطر براي پاسداشت زبان عربي از همان كلمه عضو استفاده كرديم كه البته با عضويت كتابخانه و جاهاي ديگر خيلي فرق دارد و فرقش هم مفصل است. به جان عضو‌تان اينجا سايت پرونو (پور-نو) نيست.
نوشته شده توسط ارش اقا در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 2:5 | لینک ثابت |

زن واژه ممنوعه

( تقديم به تو سارای عزيز و تقديم به تمامي آزاد زنان ايراني كه در راه سر افرازي ميهن و آزادي و دفاع از حقوق زنان مبارزه مي كنند ) 

 

از زنان نگویید از زنان ننویسید زن واژه ای است ممنوع شاید چون بر مبنای اسرائلیات او ابتدا از میوه ممنوعه خورده و آدم را نیز به خوردن آن واداشته است . شاید چون بر اساس خرافات او موجب شر است و با ابلیس همداستان شاید چون ...
این قصه های تکراری در طول حیات بشری (البته بعد از زندگی عشیره ای که زن در اقتصاد خانواده نقش به سزایی داشت ) گویی هنوز در قرن 21 برای خیلی ها طراوت خود را حفظ کرده است . امروزی می پوشند و می خورند و می نوشند و می زیند اما دوست دارند دیروزی بیاندیشند و منافع خویش را به هیچ قیمتی از دست ندهند .
به ما می گویند در این زمانه که ترمزها بریده و حیاتتان در معرض خطر است چقدر فغان حقوق زنان سر می دهید باید صلح باشد و امنیت باشد تا شما باشید و حقوقتان مطالبه شود . این پیام آشناست دیروز هم می گفتند باید اصلاحات حاکم شود و جامعه مدنی شکل گیرد و دموکراسی برقرارشود تا شما هم به حقوق خود دست یابید ...
یک روز به 8 مارس نزدیک تر شدیم . فعالان حقوق زنان در تلاشند و هرگروه کوچکی هدفی را پیش رو قرار داده و به سوی آن شتابان در حرکت است . تشکیلات دولتی خاموشی گزیده اند به واقع چیزی هم برای گفتن ندارند . اما در قم خبرهایی است قرار است با همایش ازدواج موقت همه التهابات جنسی جامعه کاهش یابد دختران و پسران نوجوان ، دختران مجرد و سن بالا و مردان متاهلی که باید دست به کار شوند و جور این همه مصائب را بکشند طفلکی ها و چه تحقیر می شود زن این روزها که روز اوست در سرزمینی که روزی به تختش می نشاندند و احترامش می کردند و سپاسش می گفتند.
اين زنان بودند كه اولين فرمان آزادي را در سند الهي بر روي زمين خاكي امضاء فرمودند امضاي تو منم بتو اي هم رزم فروغ هستي‌ها ، ترا سپاس فراوان دارم و از تو اميدهاي بسيار بدل‌ساز كردم.زيراكه طلوع ترا در جهان امروز بفال نيك گرفتم و راز جهان را در تو جستم . ترا فراتر از خويشتن ميدانم و گهوارة جهان هستي را از آنسوي تا بدين سوي بفرمـان داوري و ژرفـاي دست تو سپردم. پـس ما را سامان ده و در دامنت پرتوئي از حقايق بگشا و راز انديشه‌ات را بگو تا ما از فروغ بيكران تو راز هستي هستا را بپوئيم . تو خود بره‌ گم‌كردگي، ناتواني و نابساماني فرزندانت آگاهي، درد ما از توست و درمان ما هم از توست. ترا دادار هستي‌بخش نعمت‌هاي فراوان ارزاني داشته، تو همه چيز داري ؛ زيبائي و مهر، عاطفه و دوستي، هستي، خرد و دانش، فروغ و آشتي و.. بالاخره راز نيكي. اينجاست كه ترا مسئول جهان كنوني مي‌خوانم و ميدانم كه ارزش تو بيش از اين بوده و هست.و با تو هم قسم خواهم شد كه باز پس گيرم هر آنچه را كه حق توست.



نوشته شده توسط ارش اقا در پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 3:23 | لینک ثابت |

من و دوست دخترم

ديروز دوست دخترم را در خيابان ديدم...
اين جمله‌اي بود كه نويسنده‌ي يك وبلاگ سوت و كور داشت مي‌نوشت. وبلاگي كه كمتر كسي به آن سر مي‌زد. البته اشتباه او اين بود كه آن‌لاين مي‌نوشت. و اشتباه هم يك بار اتفاق مي‌افتد. وقتي تاسف خورد كه كار از كار گذشته بود و به جاي دكمه پاك كردن، دكمه پست را زده بود. همان لحظه، بله همان لحظه‌ي جادويي بود كه كارت اينترنتش تمام شد. نصفه‌هاي شب بود و نويسنده بيچاره مجبور بود تا فردا بعد از ظهر صبر كند كه وقتي از سر كار برگشت پستش را ادامه دهد. چاره‌اي نبود. كامپيوتر و آباژور را خاموش كرد و رفت خوابيد.
***
در فاصله‌اي كه نويسنده خوابيده بود، در فاصله‌اي كه بيدار شده بود، در فاصله‌اي كه صبحانه‌اش را خورده و سر كار رفته بود و در فاصله‌اي كه از سر كار به خانه برمي‌گشت، وبلاگ سوت و كور او به جنب و جوش افتاد. مثل آبشارهاي ماتريكسي آرام آرام كدهاي باينري و صفر و يك‌ها شروع به وول خوردن كردند و در رگ‌هاي وب منتشر شدند. در اين فاصله اتفاقاتي در نظرخواهي او كه كانترش هميشه روي صفر بود، افتاد و افراد مختلفي بر اين تك‌جمله‌ي قصار، نظر دادند:

■پروانه‌‌اي بدون شاخك:
خيلي مطلب زيبا و بااحساسي بود. اين رابطه‌ي پروانه‌اي و سرشار از عشق و زيبايي كه شما اين قدر متوجه دوست دخترتون هستين اشك منو درآورد. شما خيلي لطيف و رمانتيك مي‌نويسين و من خيلي از اين مطلب خوشم اومد. باور كنين اينو كه خوندم فوراً فهميدم كه شما چه جور آدمي هستين. خوش به حال دوست دخترتون.

■دپي بوي:
آره مي‌دونم رفيق لابد با شوهره ديدي دپرس شدي. مي‌دونم سر منم امده. ولشون كن ارزش ندارن اينا. هر كي مي‌گه دوست دارم دروغه. شعله‌ي عشق كبريت بي‌فروغه... اينا همه‌شون اينجورين. همه‌شون دروغكي ميگن دوست دارم بعد ولت مي‌كنن. يه زن و دختر نيست كه درست باشه همه‌شون نادرست و خيانتكارن.

■در آستانه فصلي سرد
تو خجالت نمي‌كشي؟ اسم خودتو گذاشتي مرد؟ تا كي ما بايد اسير و عبيد و زنجير دست شما باشيم؟ تو خجالت نمي‌كشي با يك زن محترم تو خيابون قرار مي‌ذاري؟ مگه طويله‌ست؟ مگه خونه‌ي باباته؟ من ميگم همه‌ي‌ مردا حيوونن باورشون نمي‌شد. بفرما اينم نمونه‌ش تو مرد زن‌ستيز كه حقوق زنان رو اين‌جوري پايمال مي‌كني.

■مرد يك آلت است(همان در آستانه فصلي سرد البته!)
با نظر در آستانه فصلي سرد عزيز و نازنينم بسيار موافقم. ايشون از مبارزين هميشه خوب و محبوب ما هستن و هيچ وقت هم اشتباه نمي‌كنن. اين شماها هستين كه دختراي خيابوني رو درست مي‌كنين با اين رفتار و كردار احمقانه‌تون. يعني چي دوست دختر؟ مگه كلفت توئه؟ مگه كنيز باباته؟ امروز ديگه زناي آزاديخواه ما به اون درجه از روشني رسيدن كه هيچ دختري با هيچ جنس مردي دوست نمي‌شه. همه‌تون رو شناختيم زن‌ستيزاي بدبخت.

■مي‌خوامت:
به به آق نويسنده، خانوم‌باز بودي نمي‌دونستيم؟ ايول ايول! شوخي كردم خوشم اومد بابا تيريپ اهل حالي كه. قابل دونستي با ما بيا دوري بزنيم لاوي بتركونيم.

■ابوجهل:
اليوم خودت و دوست دخترت به اتفاق وبلاگت خون‌تان حلال بر كل مصلمون به خاطر اشاعه‌ي فحشا و منكرات و نظاره‌ي نامحرم. ما منتظريم محرم شود زمينه‌ي شهادت و ابزار قتال مهيا شود آن وقت اشخاص مفصد في الارزي مثل تو را به شمشير برنده‌ي سپاه ششم زرهي انسارالمصلمات به قتل رسانده و خانواده‌ات را به عزايت مي‌فشانيم.

■....
ئه؟ اين‌ط‌ورياس پس؟

■هووخشتراگشوراسپ:
به ابوجهل: اوهوي ابوجهل! مزدور كثيف رژيم فكر كردي كي هستي كه بخواي غلط بكني؟ ما از نويسنده‌ي اين وبلاگ و تمامي نيروهاي آزاديخواه حمايت بي‌دريغ خود را اعلام مي‌كنيم و باز هم اعلام مي‌كنيم كه از اينها نترسيد اينها رفتني هستند. ما اينجا هستيم شما نترسيد. بمانيد و با دوست دخترهاي خود در خيابان‌ها آزادانه بگرديد. جا دارد از همين‌جا به شجاعت دليراني چون شما و ما درود بفرستم. جاويد باد ايران، زنده باد نادرشاه، پاينده باد خودمان. ضمناً هر نوع انتخاباتي را تحريم كنيد.

■سريش بلاگ (نوع چسب ژاپني ورژن جديد):
سلام مي‌بينم كه به ما سر نمي‌زني؟ مي‌بينم كه لينكت تو لينكمه ولي لينكم تو لينكت نيست؟

■سپهر سهرابي
آه اي مرد غمناك‌انگيز خيابان
كه چنين مي‌روي غم‌آلود
در بيابان
تو و قلبي در خيابان مچاله شده
تو و عشقي چنين زباله شده
شعر زيبايي بود به ما هم سر بزن.

■ايضاً
منم با نظر پروانه‌اي بدون شاخك موافقم.

■سگدهن
اين احمقانه‌ترين مطلبيه كه در مورد دوست دخترا خوندم. آخه مرد حسابي تو اصلاً از دوست دختر چيزي حاليت مي‌شه كه همين‌جور زر مي‌زني تو خيابون ديدمش؟

■ZooPen
خر... گاو... نفهم... الاغ... بي‌‌شعور... وزغ... قورباغه... پلاتي‌‌پوس...

■خرچسونه
سلام دوست عزيز! انتظار به پايان رسيد. وب‌سايت «خرچسونه» راه افتاد و در خدمت مشتاقان و علاقمندان به وبسايت‌هاي فارسي است. در اين سايت ما انواع و اقسام فال سال و ماه و ثانيه و طالع‌بيني آنگولايي و اتيوپيايي و عكس‌هاي سكسي از خوانندگان و هنرپيشگان محبوب ايراني و خارجي و كلي مطالب خفن با جوك‌هاي جديد داريم. به ما سر بزنين وگرنه نصف عمرتون فناست. آدرس ما دبليو دبليو دبليو خرچسونه دات كام.

■جاروي شكسته:
آقاي نويسنده! شما همون شوهر فرنگيس خانوم نيستي؟ چشم ما روشن! حالا دور از چشم اون تو اينترنت افتادي به يللي تللي خاطرات عشقيتو مي‌نويسي؟ اينو نمي‌دوني بدون: فرنگيس مثل خواهرمه. اگه اون پتياره‌اي كه مي‌خواد خونه‌ي خواهرمو خراب كنه گير بيارم مي‌دونم چيكارش كنم. تو هم باش تا صبح دولتت بدمد.

■چرند و پرند (!)
اميدوارم به دوست دخترت برسي، فقط تو خيابون مواظب ماشينا باشين اين‌ور اون‌ور رو خوب نگاه كنين. مخصوصاً الگانساي فلاشردار (;

***
ديروز دوست دخترم را در خيابان ديدم... ماشاالله چه دختر شيرين و باادبي بود. بعد از دور برايمان دست تكان داد: سلام مليحه، سلام عمو! بعد دست مليحه و او را گرفتم و آنها را به آن طرف خيابان بردم كه مهدكودك‌شان بود. با ديدن آنها كه خوشحال و خندان وارد مهدكودك شدند به اين فكر افتادم كه هي هي... عمر چه زود مي‌گذرد، بچه‌ها بزرگ مي‌شوند. انگار همين ديروز بود كه با فرنگيس تصميم گرفتيم بچه‌دار شويم. مليحه هم بزرگ مي‌شود و ما هم پير مي‌شويم. به قول حافظ: بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين...هي هي...
نويسنده وبلاگ اينها را تايپ كرد و پس از آن‌لاين شدن وارد وبلاگش شد تا آن را پست كند. با ديدن كامنت‌ها در جا خشكش زد.

نوشته شده توسط ارش اقا در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 1:51 | لینک ثابت |

آبگوشت نفتالين با سالاد گريس

چگونه نفت سر سفره‌ها آمد؟

مهمان دوستي بوديم از آن اقشار آسيب‌پذير. البته به نظرم «آسيب‌پذير» از زاويه ديگري غلط و برعكس است و بايد گفت «آسيب‌نپذير». وقتي به چهره‌ي درمانده و زندگي آشفته‌اش نگاه مي‌كنم مي‌بينم آخر كدام بدبختي مثل اين و بيشتر از اين آسيب مي‌پذيرد!؟ آسيب‌پذير يعني گردن‌كلفتي كه هر آسيبي به او وارد بيايد بپذيرد و باكيش نباشد. شايد «آسيب‌زده» (چيزي شبيه ملخ‌زده!) وصف حال‌ بهتري باشد. البته پيش از اين مي‌گفتند: مستضعفين. بعد ديدند كه اگر بگويند مستضعفين بايد به «و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين» عمل كنند و اين نمي‌شود كه اين پاپتي‌ها همين‌طور به خاطر يك آيه صاحبان و وارثان ارض شوند. بعد يواش يواش اين مستضعفين شد: محرومين. بعد همين محرومين كم‌كم شد اقشار كم‌درآمد و آسيب‌پذير. به همين دليل در كل قضيه ماست‌مالي شد و شد اقشار  مشمول‌السوبسيد و آسيب‌ پذير و  زمين‌‌ها هم به آقايان و مديران رسيد.

خلاصه مستضعفين، محرومين، اقشار آسيب‌پذير، مفلسين، فقرا، مساكين، مستمندان، بدبخت بيچاره‌ها، گداگشنه‌ها، پاپتي‌ها، بي‌پول‌ها، فلك‌زده‌ها و هر چه ناميده مي‌شود همه‌اش يكي است و اين لفاظي بروكراسي و سياست است كه با زدن سس مد روز اين واژه‌هاي تلخ را قابل بر زبان آوردن مي‌كند. مگر خود سياست چيزي غير از بازي با كلمات است؟

به هر حال ما چند نفري مهمان اين دوست آسيب‌نپذير يا آسيب‌زده‌مان بوديم و از همه چيز گفتيم تا رسيد به بحث آوردن پول سر سفره‌هاي نفت كه گفت: ما ديديم هر چي صبر كرديم پول نفت كه سر سفره‌ها نيومد. قيمت خواربار و نياز روزانه هم اينقد بالا رفته كه ما ديگه نمي‌تونيم بخريم. به اميد پول نفت از اونم افتاديم. اينه كه گفتيم خودمون نفت رو بياريم كه مقرون به صرفه‌تره. به هر حال اگه باب ميل نبود ببخشيد.

شام آوردند. سفره را كه انداختند يك قابلمه بزرگ وسط سفره گذاشتند كه محتويات درون آن مي‌جوشيد و چيزي نبود به جز گازوئيل كه دانه‌هاي نفتالين مثل نخود داخل آن ورجه وورجه مي‌كرد. به جاي سوپ از بنزين استفاده شده بود. دوست ميزبان كه در حال تريد آبگوشت نفتالين بود مي‌گفت سوپش خيلي خوشمزه است و به تقويت اكتان‌هاي بدن كمك مي‌كند و تازه سرعت و تحرك آدم را هم اضافه مي‌كند. بعد اظهار اميدواري هم كرد كه با سياست‌هاي خوب دولت در آينده بتوانند از بنزين هواپيما و سوپر استفاده كنند. زن صاحبخانه تعارف كرد كه چرا يك كاسه از آن بوراني نمي‌كشيم كه با قير درست شده و براي معده خيلي مفيد است و بهتر از قرص‌هاي رانيتيدن و سايمتدين است كه امروزه هر كسي براي زخم معده در كيفش دارد.

يكي از دوستان كه غذا به او ساخته بود و مشغول آروغ زدن بود از دهانش مثل اژدها آتش بيرون مي‌زد و دوست صاحبخانه‌مان هر بار خطاب به او مي‌گفت: نوش! ديگري با ولع داشت بوراني قير مي‌خورد و گاهي با دهانش براي بچه‌هاي صاحبخانه حباب درست مي‌كرد و آنها با خوشحالي مي‌خنديدند و كف مي‌زدند. يكي ديگر از سالادي كه با گريس درست شده بود تعريف مي‌كرد و صاحبخانه و زنش هم مرتب مي‌گفتند نوش جان، نوش جان. تو رو خدا تعارف نكنين از اون سيب‌زميني كه با بنزين بدون سرب سرخ شده ميل كنين. و دوست ديگر گفت: آره بچه‌ها بخورين، ديگه‌م هوا رو آلوده نمي‌كنين.

من هم به ديس بادمجان وسط سفره كه بادمجان‌ها به طرز خوشرنگي سرخ شده بود چنگال انداختم. ديدم مزه‌ي اين بادمجان‌ها زير زبانم يك طوري است. از صاحبخانه پرسيدم: اينو با چي سرخ كردين؟ مزه‌ش چقد «ايروني»ه؟ و گفت: روغن موتور! البته يه بار با روغن سوخته استفاده كرديم و مزه‌ش خوب در نيومد. اين بار كه تشريف آوردين از واسكازين استفاده مي‌كنيم كه مزه‌ش بهتره و اونم بستگي به سياستاي خوب دولت در اين مورد داره. و اشاره كرد كه آن كته هم با روغن موتور پالايشگاه كرمانشاهي پخته شده و بسيار خوشمزه است.

عجب سفره‌ي نفتي و شاهانه‌ و پست‌مدرني بود! سفره را كه جمع كردند يكي از دوستان به دستشويي داخل حياط رفت. ديديم اول صداي انفجار خفيفي آمد و بعد داخل حياط با شعله‌هاي زرد و آبي گاز روشن شد و بعد از چند ثانيه خوابيد. مثل اين كه در خوردن زياده‌روي كرده بود. بچه‌هاي صاحبخانه در پستوي كوچك و تاريك خانه، غش غش مي‌خنديدند و ريسه مي‌رفتند.

 

نوشته شده توسط ارش اقا در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 3:4 | لینک ثابت |

تمرين دمكراسي با دستكش بوكس

در باب كامنت‌هاي بي‌نام و نشان


فحش مي‌دهند، جار و جنجال مي‌كنند، تهمت مي‌زنند، انگ مي‌چسبانند، محكوم مي‌كنند، به اين رژيم، به آن حكومت، به اين حزب، به فلان دسته، به آن گروه، به خواهر و مادر اين يكي، به جد و آباي آن يكي، به نويسندگان وبلاگ‌ها، به خوانندگان ديگر، به زمين به زمان... عين مجالس غيبت آبكش‌ها و چاروادارها منتها ورسيون امروزي و ديجيتالي‌اش و همه‌ي آنها بدون استثنا يا نام‌شان Anonymous است يا هر نامي غير از نام واقعي‌شان! مثل پشه‌اي موذي ناگهان وارد كامنت‌ها مي‌شوند، نيشي مي‌زنند و فرار مي‌كنند! اگر مطلب سياسي باشد يا يك اسم مستعار و اي‌ميل جعلي مثلاً يك ايراني مي‌گذارند و مي‌شوند كورش و داريوش و هووخشتره و اگر مذهبي‌نمايي در بياورند مي‌شوند ابوعمار و ابوالفضل و ابومسلم! اگر مطلب جلف باشد يك نام جواتي به اقتضاي مطلب مي‌نويسند و عجب جواتستاني است اين بلاگستان ايراني! و عجب ساديسم مزمني است اين گونه «نظر» دادن در اين تيمارستانِ ديجيتالِ نتفارسي!
بارها با كامنت‌هاي اين افراد روبرو شده‌ايم. افرادي كه حتي براي هزينه‌ي يك «نام» ناقابل يعني نام اصلي خود يا نشاني‌‌شان مي‌ترسند. بارها در وبلاگ‌هاي مختلف اگر كسي حرفي براي گفتن داشته، انبوه كامنت‌گذاران انانيمس و لشكر آبكش‌هاي بي‌نام و نشان يا مستعار با اين روش‌ها، انواع و اقسام رذائل ادبي ايراني را در مورد نويسندگان وبلاگ‌ها نوشته‌اند و بارها گفته‌ايم كه اين كار نه شرافتمندانه است و نه نشان‌گر فرهنگ و حقانيت نظردهنده‌ي مجعول. نه بستن آي‌پي‌ها و نه شناسايي اين «باگ‌هاي كامنت» هم چاره‌ساز نيست.
اينجاست كه شكاكانه به جامعه‌ي مجازي نگاه مي‌كني كه آيا اين چيزي كه به نام آزادي بيان نام برده مي‌شود لياقت ماست؟ آيا به راستي ما قابليت آزادي را نداريم؟ آيا كسي كه بي‌نام و نشان پشت كامپيوتري در فلان دارقوزآباد نشسته و بي نام و نشان به همه اهانت مي‌كند كسي از جنس ماي ايراني نيست كه اين همه براي آزادي‌اش، رفاهش، محروميتش، بدبختي‌اش، دربدري‌اش و آرامشش حلقوم‌مان را پاره مي‌كنيم و هنوز فرهنگ ما همان فرهنگ لجن و پرمدعا و توخالي است؟
***
در خلوت محترم بودن هنر است وگرنه در جَلوَت را خيلي‌ها محترم و معقول هستند. اين كه آدم آن قدر براي شخصيت خودش ارزش قائل شود كه اجازه ندهد علاوه بر صرف هزينه‌هاي فراوان اينترنت و تلفن و غيره فكر خودش را براي تخريب ديگران به لجن بكشد، هنر انسان بودن است.
وقتي در وبلاگي نوشته «نظرات» يعني اي آدم! اي بشر! اين را براي تو گذاشته‌اند كه نظرت را مثل آدم بگويي. اين براي احترام به عقيده‌ي توست. يعني اي انسان! من براي تو احترام قائلم كه نظر من را نقد كني حتي اگر نمي‌خواهي نام و نشانت را بگويي حداقل براي خودت و در خلوت خودت، براي خودت ارزش و احترام و شخصيت قائل باش! ولي تو خودت را به نفهمي مي‌زني وگرنه مي‌فهمي كه اينها يعني چه. بر آن كه نمي‌فهمد و نادان است حرجي نيست اما آن كه خودش را به نفهمي مي‌زند و باز قصد آزار ديگران را دارد جز تاسفي بر حماقتش چيزي نمي‌توان گفت.
***
ما ايرانيان حقيقتا نمي‌دانيم از ابزار غربي‌ها استفاده كنيم. نمي‌گويم توانايي استفاده از ابزار را نداريم اما بيشتر ما فرهنگ استفاده ‌صحيح از ابزارهايي مثل ماشين و رسانه را كه مال خودمان نيست نمي‌دانيم. ما خوب بلديم غربزدگي را نقد كنيم ولي همين كه ابزار آنها به دستمان مي‌رسد خوي وحشيگري شرقي‌مان گل مي‌كند. تلفن كه داشته باشيم سعي مي‌كنيم براي ديگران مزاحمت ايجاد كنيم، ماشين، موتور، ضبط صوت، كامپيوتر، اينترنت، نشريه، وبلاگ، راديو و تلويزيون و خلاصه همه‌ي چيزهايي كه مال ما نيست و تازه پز آنها را مي‌دهيم وسيله‌اي مي‌شود براي ارضاي عقده‌هاي شرقي‌مان و آزار ديگران.
به ما اگر بگويند بياييد تمرين دمكراسي بكنيم اول دنبال دستكش بوكس مي‌گرديم كه با انگ‌ها و تهمت‌ها و فحاشي‌ها و ترور شخصيت‌ ديگران دهان همه غير از خودمان را ببنديم و آنان را به خاطر بالا كشيدن خودمان تخريب كنيم. تازه مفهوم دمكراسي در حكمت يوناني قرن‌ها پيش هنوز براي ما جا نيفتاده چه رسد به دمكراسي ديجيتال كه لازمه‌ي آن قبول شدن در گام اول دمكراسي است!
ما در يكي از ثروتمندترين كشورهاي جهان از لحاظ منابع و ذخاير زميني و انساني قرار داريم. ثروتي كه حتي اروپا وژاپن به پاي آن نمي‌رسند و در روياي آن هستند. فقط تكنولوژي نداريم. و اين موجب شده كه آنها را پيشرفته و ثروتمند بدانيم. اين تكنولوژي هم جز با پي‌ريزي فرهنگي انساني و همكاري جمعي به دست نخواهد آمد و بهترين تمرين براي نمود فرهنگ انساني، استفاده‌ي انساني از ابزار است.
***
حال كه قضيه‌ي نقد شد، مسأله را از ديدگاهي ديگر نگاه كنيم. اين مسائل بيشتر به دليل عدم ابراز عقيده و محدوديت‌هاي اجتماعي و فرهنگي و سياسي است. نوعي «عقده‌ي تاريخي» در روح ايراني همه‌ي ما وجود دارد كه به محض احساس آزادي، دستپاچه مي‌شويم و آن‌قدر از آن سوءاستفاده مي‌كنيم تا معناي واقعي آزادي لوث شده و خودمان از آن حال‌مان به هم بخورد!
از طرفي ديگر ارتباط يك طرفه رسانه‌هايي نظير راديو، تلويزيون و مطبوعات آن قدر مردم‌گريز و محدود شده كه همه به دنبال محفل و ماوايي براي گفتن عقايد خودشان هستند. تا جايي كه فرد ايراني در تقابل با رسانه‌هاي نوين و فضايي مانند نت به ارتباطي دوجانبه مي‌رسد. به دنيايي كه او و نظر او را هم به حساب مي‌آورند و خودبخود يك «نتيزن» محسوب مي‌شود و يكباره خودش را در فضاي آزادي مي‌بيند كه مي‌تواند به صورت «انانيمس» اظهار عقيده كند. شبكه‌هاي ماهواره‌اي ايرانجلسي و تلفن‌هايي كه به آنان مي‌شود و حتي ارتباط خودشان با يكديگر را ديده و شنيده‌ايد؟ نمونه‌اي قابل توجه از انفجار عقده‌هاي اجتماعي و سياسي و بيان‌گر روح سركوب‌شده و عقده‌ي تاريخي روح دربند ايراني است.
***
چه بايد كرد؟ دمكراسي ديجيتال به معناي حق آزاد همگان در دسترسي به اطلاعات و ابراز عقيده‌ي همگاني از طريق مبادي رسانه‌اي، مفهومي است كه در ذوق‌زدگي افراطي ايراني و سوءاستفاده از آزادي و دمكراسي به «آنارشيسم ديجيتال» مي‌انجامد. اين يك بيماري فرهنگي است. بيماري‌اي كه متاسفانه دامنگير وبلاگستان ايراني شده و جز تاكيد بر اخلاق و فرهنگ كاربران ايراني به مفهوم رعايت احترام يكديگر (و خود) و درك دمكراسي ديجيتال، راه ديگري براي آن متصور نيست.

نوشته شده توسط ارش اقا در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 ساعت 0:50 | لینک ثابت |

سفر به ولايت لانگرهانس

حكايت چراغي كه به خانه حرام است

عكس به شدت تزئيني و به شدت بي ربط است !

باد گرمي در فرودگاه جزاير لانگرهانس مي‌وزيد. وقتي با هيأت همراه از پله‌هاي هواپيما پايين آمديم دسته موزيك، سرود ملي جمهوري خلق لانگرهانس را نواختند كه البته ترومپت آن فالش بود و صداي شنيعي مي‌داد. پرزيدنت «خوان لورنزو مانوئل شيلاريو نيكلاس گارسيا» كه ملتش او را به اختصار «خل مشنگ» يا سينيور خله صدا مي‌زنند پاي پله‌ها به شكل چسبناكي من را بغل كرد و با شادي داد زد: گراتسيا! چطوري پرزيدنت جيگر؟ دلم برات قلمبه شده بود.

يادم باشد بدهم اين سفيرمان در لانگرهانس را عوض كنند. مردك فارسي ياد رييس جمهور اينجا داده: دلم برات قلمبه شده بود! قلمبه!؟ ديوانه... پرزيدنت خوان گارسيا كه با يك تي‌شرت قرمز با آرم شيكاگوبولز و شلوار جين به استقبال آمده بود گفت: «به جان تو حالا كه خودموني شديم مي‌خواستم با پيژامه بيام، سينيوريتا نذاشت». بعد به طرز چغندرناكي مي‌زند زير خنده و يكي محكم مي‌زند تخت پشتم كه ستون فقراتم قرچ صدا مي‌دهد.

البته از اين اخلاق خاك و خلي‌اش خوش‌مان مي‌آيد. او هم مثل ما يك تخته كم دارد و عين خودمان به سياست خز و خيل و بي‌تشريفات و هردن‌بيل معتقد است.

و اما چرا ما به جزاير لانگرهانس رفتيم. ما معتقديم كه عمراً اگر بني‌بشري غير از ما پايش را آنجا گذاشته باشد و عمراً اگر كسي بتواند آنجا را روي نقشه جغرافيا پيدا كند. اصولاً رفتن به جاهايي كه كمتر كسي آنجا مي‌رود از تخصص‌هاي ماست و همين خودش نشان مي‌دهد كه ما چقدر متفاوتيم. به همين خاطر علاوه لانگرهانس به كشورهاي فقير ديگري نظير پانكراس، كورتكس، تاندون و پروستات هم سر خواهيم زد.

پرزيدنت گارسيا كه طي يك كودتا به قدرت رسيده بود مثل بقيه‌ي كشورهاي اين تيپي معمولاً نظامي است. از آن گروهبان‌ها يا فوقش افسرها كه بعد به خودشان درجه ژنرالي مي‌دهند و چه چپ باشند و چه راست عكس و مجسمه‌شان چند روز بعد به عنوان ناجي همرديف سيمون بوليوار و چه‌گوارا مثل قارچ سبز مي‌شود. معمولاً در اين كشورها قدرت را توسط كودتا به دست مي‌آورند. يعني اصولاً كسب قدرت و خود را چپاندن به ملت با وازلين دمكراسي  و اين چيزها فاز  نمي‌دهد. بايد ملت را غافلگير كرد. بايد چنان سورپرايز شوند كه وقتي به خودشان آمدند ببينند يك دولت تازه به آنها چپانده شده. شب خوابيدي و صبح مي‌بيني زرت! كاخ رياست‌ جمهوري توسط تانك‌هاي نظاميان و شبه‌نظاميان راست محاصره شده و دولت جديد آمده و روز بعد مي‌بيني باز هم زرت! دولت ديگري توسط چريك‌هاي چپ سر كار آمده و آنها را انداخته بيرون. سه روز بعد باز هم مي‌بيني زرت! يك گروه از ارتشيان با نقشه سياي عمو بزرگه، دولت قبلي را برداشته‌اند و چهار روز بعد مي‌بيني زرت! يك دسته ديگربراي مبارزه با امپرياليسم يك راهپيمايي چندصدهزار نفري ترتيب داده و دولت را وادار به استعفا مي‌كنند و اين دور همين‌طور بگير برو تا آخر ادامه دارد.

خلاصه رفتيم به ميدان مركزي لانگرهانس كه جمعيت زيادي آنجا جمع شده بودند و من و پرزيدنت گارسيا دست هم را گرفتيم و به علامت پيروزي برديم بالا و جمعيت يكپارچه شور و اشتياق و هلهله اسپانيولي شد. دسته‌اي جلوي جمعيت مي‌خواندند:

دسته گل شيپوري...خوش اومدي ز دوري

از پرزيدنت گارسيا پرسيدم: اينا چرا اين‌جوري ميگن؟ دسته گل شيپوري چيه؟ دسته گل محمدي... و او جواب داد:

- متاسفم پرزيدنت جيگر! آخه ما گل محمدي تو كشورمون نداريم. به سفيرتونم گفتم. گل شيپوري هست. خرزهره و گل ميموني هم هست مي‌خواي بگم به جاش يكي از اينا رو بگن؟

بعد با همان خنده چغندرناك چنان مي‌خندد كه مثل لبو سرخ مي‌شود و دوباره با آن دستاي گوشتالويش چنان به پشتم مي‌كوبد كه نزديك است از جايگاه پرت شوم ميان جمعيت. اين مردك سفيرمان قبلاً اين جور هماهنگي‌ها را كرده كه توي سرش بخورد با اين فارسي ياد دادنش.

بعد نوبت به پرزيدنت گارسيا رسيد كه به زبان خودشان چيزهايي گفت كه اصلاً متوجه نشدم فقط متوجه شدم بعضي جاها همين كه به امپرياليسم مي‌رسيد مردم ابراز احساسات مي‌كردند و شعار مي‌دادند. تا نوبت سخنراني من رسيد:

- و من امروز كه در خدمت شما ملت قهرمان لانگرهانس هستم هنوز نمي‌دانيم بانك‌هاي خودمان بالاخره بايد چه ساعتي باز شوند و هنوز نمي‌دانيم ساعت را به جلو ببريم خوب است يا بد است و هنوز نمي‌دانيم طرح زوج و فرد خودروها به درد مي‌خورد يا نه. چون نه زمان براي ما مهم است و نه هيچ يك از اين ترهات. شايعه كرده‌اند گوجه فرنگي كيلويي 3500 تومان است و گراني پدر ملت ما را درآورده اما انرژي هسته‌اي حق مسلم ما و شماست و ما در اين رابطه‌ي دو ملت اعلام مي‌كنيم كه به شما كمك مي‌كنيم و يك ورزشگاه براي دخترخانم‌هاي گل و يك ورزشگاه براي آقاپسرهاي نازنين لانگرهانس خواهيم ساخت و بودجه و اعتبارات كافي در اختيار شما قرار خواهيم داد كه ان‌شاءالله تعالي لانگرهانس آباد شود و شما بايد امروز لانگرهانس را بسازيد. اين شايعه‌سازان گفته‌اند كه مسكن گران شده و همه چيز گران شده و اقشار محروم در حال انقراض نسل هستند كه همه‌ي اينها تقصير اين مفسدين اقتصادي است. اين مفسدين اقتصادي وام ميلياردي گرفته‌اند و اقساط خود را به موقع نداده‌اند كه من آنها را افشا خواهم كرد و همه‌ي اينها عامل امپرياليسم هستند.

ظاهراً قلق و رگ خواب‌شان همين كلمه‌ي امپرياليسم بود كه يكباره جمعيت منفجر شد و شروع به شعار و ابراز احساسات كردند. در حين ابراز احساسات ميان جمعيت چندين نفر با كلاه‌هاي مكزيكي و سبيل‌هاي فرمان‌دوچرخه‌اي، پلاكارد بزرگي را به دست گرفته بودند كه از دور ديده مي‌شد: « پرزيدنت جيگر! لطفاً به داد ما مردم مظلوم و پابرهنه برسيد. سازمان ملل زمين‌هاي ما گرفته و محصولات‌مان را آتش زده است. جمعي از كشاورزان مظلوم و بدبخت و فلكزده‌ي منطقه چياپاسولاي لانگرهانس». من كه دلم خيلي برايشان سوخته بود از پرزيدنت گارسيا پرسيدم:

- شما چرا به اين بيچاره‌ها نمي‌رسين؟ محصولشون رو آتيش زدن. چي مي‌كاشتن اين بنده خداها؟

- كوكا!

- كوكا؟

- برگ كوكا بله، ازش كوكائين مي‌گيرن. مثل خشخاش شما.

عكاسان چپ و راست عكس مي‌گيرند و يك خبرنگار فضول چسب كنه‌ي سريش كه خارجي بود و لانگرهانسي نبود و مطمئنم عامل خودفروخته بيگانه بود پرسيد:

- مستر پرزيدنت، عجيب نيست كه تو كشور شما كمونيسم ممنوعه ولي رابطه‌تون با كشورايي كه اكثرشون كمونيستي و لائيكن بهتر از بقيه‌ي جاهاس؟ و چرا رهبراي كشورهاي مذهبي مثل خودتون اينقدر ازتون استقبال نمي‌كنن و چرا با اونا كه ادعا مي‌كنين، نمي‌تونين اين‌طور رابطه برقرار كنين؟

و من گفتم: اين رابطه از حب كمونيسم نيست، از بغض امپرياليسمه!

و با گفتن اين جمله حكيمانه تمام ميدان يك پارچه غوغا و شادي شد و همه شروع كردن موج مكزيكي رفتن و كلاه هوا انداختن و چند نفر هم بچه قنداقي‌شان را هوا انداختند. عده‌اي هم شروع كردند به شعار مرگ بر امپرياليسم و چند نفر هم شعار مرگ بر راشيتيسم دادند كه نمي‌دانم چه ربطي به موضوع داشت.

گفتند راشيتيسم و همان موقع ياد مردم فقير بيچاره لانگرهانس افتادم و تصميم گرفتم در يك اقدام مهرورزانه سري به آنها بزنم تا ببينند ما چقد «نفتي» و قوي هستيم. اين شد كه كه به اتفاق سينيور گارسيا به ديدن فقير بيچاره‌هاي حومه لانگرهانس رفتيم. پرزيدنت خوان گارسيا كه مشغول فين كردن به لهجه اسپانيولي داخل يك كلينكس آمريكايي بود گفت: مي‌بيني پرزيدنت؟ مي‌بيني امپرياليسم چي به سر اين بيچاره‌ها آورده؟ و بعد چنان فيني داخل دستمال كرد كه نزديك بود دل و روده همه بالا بيايد.

من هم اين‌قدر دلم برايشان سوخت كه همانجا گفتم چك 250 ميليون دلار بكشند. اين پول كه براي ما چيزي نيست. ما از شكم مردم‌ خودمان هم كه زده‌ايم بايد اعتبارمان را حالا با شعار و بي‌پايه‌ و پشتوانه‌ي صنعتي و علمي و اقتصادي هم كه شده در دنيا حفظ كنيم و يارگيري كنيم. البته اين كه اعتبار با چه كشورهايي به دست مي‌آيد مهم نيست. مهم اين است كه ما احساس «خودابرقدرت‌بيني» بكنيم. و دستور دادم چندصدهزار نامه‌ي آنان را جمع آوري كنند كه سر فرصت همه‌شان را شخصاً بخوانم. مردم كه اين سخاوت ما را ديدند شروع كردن به شعار و تشويق كه:

ويوا سينيور جيگر... سينيور جيگر دوسِت داريم... سينيور جيگر دوسِت داريم...

بعد همه با هم دسته‌جمعي شروع كردن فلامنكو رقصيدن و سرود ملي‌شان به اسم Achili Pom را كه خيلي به نظرم آشنا بود خواندن:

هوله‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي!

آچيلي پوم آپوم آپوم آچيلي پوم آپوم آپوم

هاي چيلي! آچيليلي چيليليلي آچيليلي چيليليلي...

سيري گاساره کومتيکوم، ژولو کالده کاريا

سيري گاساره کومتيکوم، ژولو کالده کاريا

اورکه تينه ‌سکوسته نوسته نوژورته انامو گاريا

آچيلي پوم آپوم آپوم آچيلي پوم آپوم آپوم...

بعد از آن گروه سرود ملي جمهوري خلق لانگرهانس آمد و گفتند كه سرودي فارسي را به خاطر ورود من تقديم مي‌كنند و شروع كردند به خواندن كه نمي‌دانم اين هم چرا اين‌قدر آشنا به نظر آمد:

سينيوريتا! نترس از عاشق شدن بيا اون با من

سينيوريتا! دلت رو بسپار به من بيا اون با من

سينيوريتا! نترس از عاشق شدن بيا اون با من

سينيوريتا! بيا تو ليلي بشو، مجنون با من...

سينيور خله هم جو مراسم او را گرفته بود شروع كرد به رقصيدن و در حالي كه دستش را دور كمرم حلقه كرده بود مثل لاشه گوسفند بي زباني من را اين اور آن ور مي‌كشيد تا همه از نفس افتاديم.

نه من مطمئنم اين سفير خنگ‌مان در لانگرهانس را يا مي‌كشم يا عوض مي‌كنم. مردك فكر كرده خوش‌خدمتي و گفتمان فرهنگي انجام مي‌دهد.

و ما كه الان اين سفرنامه را در حين بازگشت در هواپيما مي‌نويسيم خواب‌مان مي‌آيد. اما ظاهراً اين هيأت همراه ما به اضافه‌ي خلبان و كمك خلبان و مهماندارها هنوز تحت تاثير اين سفر تاريخي هستند و دسته‌جمعي وسط راهروي هواپيما فلامنكو مي‌رقصند و مي‌خوانند: آچيلي پوم آپوم آپوم آچيلي پوم آپوم آپوم...

 

* توضيح واضحات اين كه اين سفرنامه كاملاً خيالي است! جزاير لانگرهانس در لوزالمعده قرار داد و هر گونه شباهت آن به افراد و اشخاص و اماكن ديگر، بستگي دارد.

نوشته شده توسط ارش اقا در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 1:37 | لینک ثابت |

                                        تذكرة ‌الپرزيدنت 

                        در معناي معجزت، از كوه طور تا خيابان پاستور


آن ششمين رييس جمهور، آن ساطع هاله‌ي نور، آن مهرورز رجائي‌سان، آن بهتر از اي‌كي‌يوسان، آن دوستدار اقتصاد هردمبيل، استاندار اسبق اردبيل، آن سابقاً شهردار، آن آمده از ولايت گرمسار، آن نافي واقعه‌ي هولوكاست، آن قانع به سنگك و پنير و ماست، آن مرد عمل، آن خاتم الانبياي علي البدل، آن صاحب جمال، آن اهل قيل و قال، آن وبلاگ‌نويس تك پست و باحال، آن هميشه در عالم فضا، آن باني صندوق خالي مهر رضا، آن پس از حسن‌القضا سوءالقضا، آن ناقض دويم جوزا، آن در دانشگاه اوستاد، آن از جمله اوتاد، شيخنا و مولانا و پرزيدنتنا شيخ محمود احمدي‌نژاد، اهل هزاره‌ي دوم بود و طرح‌هايش از هزاره‌ي چهارم و عملش از هزاره‌ي اول و با اين حال معجزت هزاره‌ي سوم بود. و بر كس اين معناي غريب مكشوف نگشت كه اول شخص پس از حضرت ختمي مرتبت بود كه او را داراي معجزت و صاحب كرامات دانسته‌اند، العياذبالله. و معجزت البته بسيار داشت و خرق عادت مي‌كرد بهتر از ژانگولر و در هوا راه مي‌رفت و مي‌گفت: ما مي‌توانيم.
نقل است كه از همان طفوليت شير پاستوريزه مي‌خورد. گفتند چرا چنين كني؟ فرمود: تا بزرگ شوم، چاق شوم، چله شوم و در شارع پاستور سكني گزينم كه آنجا تختي هست سليماني كه بر آن بنشينم و بدان ريشه‌ي خاندان بني‌اسرائيل درآورم.
و شرح معجزات او كه مشابه شق‌القمر و يد بيضا و تبديل عصا به اژدها و بيرون آوردن اشتر از دل كوه است از اين نيز فزون‌تر است. در شرح اين معجزات همين بس كه چون شيخ بيامد قيمت طلا و مسكن و دلار سر به آسمان هفتم كشيد از بركتي كه در وجود شيخ بود و عدد ساده‌زيستان و بيكاران و وام‌گيرندگان از شمار بيرون شد تا دولت رجائي‌وار تحقق يابد بعون الله تعالي.
نقل است كه به هر ديار برفت، خلايق بيهوش مي‌شدند بي واسطه‌ي اتر و ليدوكائين. و آزمودند كه در ولايتي، خلقي عظيم گرد آمدند و يكي با ديدن شيخ طپانچه بر صورت خود بزد و بيفتاد و ديگري همين‌طور تا آخر طابق النعل بالنعل و بسان مهره‌هاي دومينو. تا بدانجا كه خلايق روي همدگر تلنبار شدند و شمردند از كرور افزون بود.
نقل است كه پنجاه تن از مشايخ و كبار طريقت اقتصاديه جمع شدند به تكفير شيخ و مصحفي طويل بنوشتند كه شيخ محمود ناسخ اقتصاد است و بالله كه بيسواد است. شيخ باذن الله تعالي هويي بكرد و جملگي غيب شدند و خلايق از آن معجزت در حيرت بماندند.
در روايت است كه شيخ محمود با جمعي از ياران از جايي بگذشتند. درويشي بديدند بغايت ژنده‌پوش كه زر همي‌بافت. ياران شيخ از آن حالت در عجب شدند. شيخ نزد درويش ژنده‌پوش برفت و فرمود: چه خوري؟
درويش بگفت: نون و سيب‌زميني
شيخ پرسيد: چه پوشي؟
درويش گفت: كاپشن چيني
شيخ گفت: زنهار كه آن نكني. بيا مشاور من شو و نون و بوقلمون بخور.
و شيخ زري‌بافان مشاور شيخ شد و دل رضا نداد كه آن بوقلمون به تنها بخورد و بسيار نان و بوقلمون ميان خويشان خود تقسيم كرد از مرحمتي كه در او بود. رضي الله عنه.
و نيز از كرامات شيخ اين بود كه مي‌گفت نفط را به قوت لايموت خلايق مبدل ساخته و بر سر خوان عوام‌الناس خواهد آورد و بدين سان خلايق بسيار از جوع بمردند و از اعتماد به كرامت شيخ كه گفته بود نفط را شوربا خواهد ساختن.
و گفت: هر كه گزاني بيند چشمانش آستيگمات باشد و يا كذاب.
و گفت: ديگران هر جا روند خلايق گوش كنند و ما هر جا رويم خلايق مدهوش كنيم.
و گفت: شأن مردم را قبل از انتخابات دست‌كم نگيريم.
و گفت: قوه‌ي تخمي حق مسلم ماست.
نقل است كه چون از دنيا برفت، وي را در خواب بديدند كه در خلد برين هفتاد هزار غلمان و حوري به ساخت رآكتوري گماشته بود كه اجمعين تكرار مي‌كردند: انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست. رحمة الله عليه.
نوشته شده توسط ارش اقا در سه شنبه نوزدهم دی 1385 ساعت 0:25 | لینک ثابت |
                                 

                                   يک كاميون نوشابه برای خودم

از آنجا که این روزها مد شده است آدم افتخاراتش را در وبلاگش بنویسد،ما هم شمه‌ای بسيار كوتاه از افتخارات بی‌بديل و رزومه‌هايمان را در وبلاگمان نوشتيم تا بدانيد وبلاگ چقدر در كسب افتخار مهم است و اصلاً اگر وبلاگ نبود اين همه مصلح و مبارز و ادبا و فقها و سياستمداران از كجا معلوم مي‌شدند؟ باشد كه بدانيد با كی طرفيد:

-
نويسنده، پژوهنده، گرافيكنده، طراحنده، زورنامه ننگار، خبرننگار، شاعر (مثل همه)، عارف، معروف، اديب، ميكروب‌شناس، جامعه‌شناس، روان‌شناس، خداشناس و سرشناس.
-
دارای ديپلم معتبر با مهر و امضا با استامپ آبی در زمينه‌ی الکتروتکنیک كه خيلي مهم است.
-
دارای كارشناسی غيرمعتبر ادبيات فارسی دانشگاه پيام گور.
-
چندين مدرک و گواهی كامپيوتر، فيلم‌سازی، جوشكاری، نقشه‌كشی، گازرسانی و مدارک ديگر كه گم‌شان كرده‌ام و به هيچ دردی هم نمي‌خوردند.
-
سازنده فيلم‌های بزرگی چون بن‌هور، ده فرمان، السيد و آكواريوم را مي‌شناسم.
-
طراح و مجری نشريات درپيت.
-
دارنده‌ی مدال افتخار و جي تي آی و فارنهايت كه همه‌شان را تا آخر بازی كرده‌ام.
-
همكاری ذهنی با بزرگانی چون بيل گيتس و استيو جابز در مورد فن‌آوری‌های جديد كامپيوتری.
-
علاقمند به ديدن كونگ‌فوی، فول كنتاكت، جيت‌كان‌دو، ووشو شائولين، تای چي، بروس لي و جت لی. از تكواندو و كونگ‌فو توآ هم خوشم نمي‌آيد.
-
دارای كمربند مشكی، قهوه‌ای و آبی برای شلوارهای مختلف.
-
بعد از خواندن كيهان ورزشی دوش مي‌گيرم.
-
ذرت مکزيکی به من علاقه‌ی خاصي دارد.
-
دارای يك دست لباس رسمی گرانقيمت.
-
شركت در همايش دين و مدرنيته براي كسب سوژه‌هايی طنز.
-
شركت در همايش‌های طنز برای كسب سوژه‌های دينی.
-
دارای گواهی نامه رانندگی پايه دو پرس شده از نوع خشک.
-
مسلط به شطرنج، تخته‌ نرد، حكم، بلوف و يه قل دو قل.
-
يكي از فنزهای معتبر كارتون گربه سگ.
-
دارای چند كيلو تناديس و الواح و تقاديرنامه ازجشنواره‌های مختلف تيليويزيوني و سيمنمایی ندارم    . 
-
قضای حاجت‌های مختلف در جشنواره زيباكنار و جشنواره‌های ديگر.

-
تقدير شده توسط خانم حسينی در كلاس دوم دبستان به خاطر انشای: فوايد گاو را بنويسيد... و با عبارت   غرورانگيز: آفرين پسر گلم.
-
دارای سابقه‌ی زندان به جرم قتل پيرزني با تبر به خاطر پول با همكاری راسكولنيكوف در داستان داستايوفسكی كه همه‌اش را خوانده‌ام.
-
كتاب‌های در جستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست و كليدر محمود دولت‌آبادی روي جلدشان را به طور کامل خوانده‌ام.

 -مسلط به زبان‌های مختلف در ساندويچی و ايضاً جگر، مغز و بندری.
-
خودم براي خودم چای مي‌ريزم.
-
يك بار با دمپايی سوسكی را كشتم و خانواده‌اش از قصاص گذشتند.
-
شب‌ها در تختخواب بدون كفش مي‌خوابم.
-
فقط در تنهايی دست توی دماغم مي‌كنم.
-
يك بار از كنار بهرام بيضايی رد شدم و هوا خوب بود.
-
نمايش بينوايان بهروز غريب‌پور را با تمام بازيگرانش به جز در صحنه‌ی مه‌گرفتگی پاريس، از نزديك ديده‌ام.
-
يك بار با عليرضا خمسه روبوسي كرده‌ام.
-
هنرمندان و سينماگران مختلف با من شام‌ها خورده‌اند.
-
يك بار با احمدي‌نژاد دست داده‌ام و هنوز زنده‌ام.
-
با سرعت اينترنت ۲۲ کيلوبايت در ثانيه توانسته‌ام وبلاگ آپديت کنم که کم کاری نيست.
-
مسلط به برنامه‌های كامپيوتری از جمله كليك و دابل كليك، سند تو آل و دبليو دبليو دبليو و دات كام.
-
داراي يك عدد آی دی در ياهو كه كمتر كسی مي‌داند.
-
جزو اولين ايرانيان داراي آی دی در آی سی كيو كه تا حالا جز با خودم با كسی حرف نزده‌ام.
-
وبلاگ من و گوگل به تكنولوژی آژاكس مجهز است ولی چون من مهم‌ترم به گوگل لينك نداده‌ام.
-
عصر ارتباط و شرق مطمئناً افتخار خواهند كرد كه من آنها را می‌خوانم.
-
دارای يک خط موبايل كه روزی يک ساعت روشن است.
-
من و ديويد فينچر و ام نايت شيامالان و كوئينتين تارانتينو و رابرت رودريگوئز و جيم جارموش را كجا مي‌بريد؟
-
سه كتاب نوشته‌ام كه يک سال است يكی‌شان را از بس جالب است اين وزارت ارشادی های بخيل دل‌شان نمي‌آيد ديگران بخوانند و پيش خودشان نگه داشته و می‌خندند.
-
نويسنده سی جلد كتاب جالب و خواندنی احتمالی در آينده‌ای احتمالی و دولت و ارشادی احتمالی.
-
گاهی اوقات كه احساس می‌كنم خيلي مهمم، با ماژيك فسفری روی خودم خط مي‌كشم.

 -سه بار تلاش براي راه‌يابی به دور نهايی مسابقات جام طلايی، از طريق پيام کوتاه.

 -در صف گذرنامه ستارخان، جلوي استاد «عزت‌اله انتظامی» ايستاده‌ بودم.

 -حفظ آثار ارزشمند ادبی از قبيل اتل متل توتوله

 -دارای رابطه عشقی با جنيفر لوپز حتی به صورت يکطرفه

 -نديدن بيست قسمت اول سريال نرگس.

 -بودن اسمم در گوشی همراه 11 تن از استادان مشهور تیله بازی.

 -برنده چند نشان رکورد زنی در سری بازیهای آتاری.

 -دارنده بلند ترین خط ریش در دوم دبیرستان با توجه به شواهد موجود.

 -توانایی کامل در ریفرش کردن اینترنت اکسپلور

 -چت کردن در حالت اینویزیبل

 -بجای فوتبال ،خاک بازی و کش بازی رو یاد گرفتم

 -یکبار به عنوان پیشنماز در سال اول دبیرستان همه رو به فیض رساندم

 -اجرای قطعات ویولن به صورت زمزمه

 -گول خوردن از حميد کشاورز در چهارم دبستان که خودشو پسر محمدعلی کشاورز جا زده بود

 -افتخار دیدن قلقلی در داروخانه

 -نويسنده نامه‌های عاشقانه فراوان به دختران همسایه

 -دارای ساعت رومیزی مجهز به دماسنج

 -آگاه به رمز‌های نسوز کننده بازی پرنس فارسی نسخه سوم

 -به پایان رساندن بازی مافیا

 -داشتن صفر عدد کامنت در این وبلاگ